بخش ۹ - غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را
از پی آن گفت حق خود را بصیرکه بود دید ویت هر دم نذیر
از پی آن گفت حق خود را سمیعتا ببندی لب ز گفتار شنیع
از پی آن گفت حق خود را علیمتا نیندیشی فسادی تو ز بیم
نیست اینها بر خدا اسم علمکه سیه کافور دارد نام هم
اسم مشتقست و اوصاف قدیمنه مثال علت اولی سقیم
ورنه تسخر باشد و طنز و دهاکر را سامع ضریران را ضیا
یا علم باشد حیی نام وقیحیا سیاه زشت را نام صبیح
طفلک نوزاده را حاجی لقبیا لقب غازی نهی بهر نسب
گر بگویند این لقبها در مدیحتا ندارد آن صفت نبود صحیح
تسخر و طنزی بود آن یا جنونپاک حق عما یقول الظالمون
من همی دانستمت پیش از وصالکه نکورویی ولیکن بدخصال
من همی دانستمت پیش از لقاکز ستیزه راسخی اندر شقا
چونک چشمم سرخ باشد در عمشدانمش زان درد گر کم بینمش
تو مرا چون بره دیدی بی شبانتو گمان بردی ندارم پاسبان
عاشقان از درد زان نالیدهاندکه نظر ناجایگه مالیدهاند
بیشبان دانستهاند آن ظبی رارایگان دانستهاند آن سبی را
تا ز غمزه تیر آمد بر جگرکه منم حارس گزافه کم نگر
کی کم از بره کم از بزغالهامکه نباشد حارس از دنبالهام
حارسی دارم که ملکش میسزدداند او بادی که آن بر من وزد
سرد بود آن باد یا گرم آن علیمنیست غافل نیست غایب ای سقیم
نفس شهوانی ز حق کرست و کورمن به دل کوریت میدیدم ز دور
هشت سالت زان نپرسیدم به هیچکه پرت دیدم ز جهل پیچ پیچ
خود چه پرسم آنک او باشد بتونکه تو چونی چون بود او سرنگون