بخش ۸۲ - علامت عاقل تمام و نیمعاقل و مرد تمام و نیممرد و علامت شقی مغرور لاشی
عاقل آن باشد که او با مشعلهستاو دلیل و پیشوای قافلهست
پیرو نور خودست آن پیشروتابع خویشست آن بیخویشرو
مؤمن خویشست و ایمان آوریدهم بدان نوری که جانش زو چرید
دیگری که نیمعاقل آمد اوعاقلی را دیدهٔ خود داند او
دست در وی زد چو کور اندر دلیلتا بدو بینا شد و چست و جلیل
وآن خری کز عقل جوسنگی نداشتخود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
ره نداند نه کثیر و نه قلیلننگش آید آمدن خلف دلیل
میرود اندر بیابان درازگاه لنگان آیس و گاهی بتاز
شمع نه تا پیشوای خود کندنیم شمعی نه که نوری کد کند
نیست عقلش تا دم زنده زندنیمعقلی نه که خود مرده کند
مردهٔ آن عاقل آید او تمامتا برآید از نشیب خود به بام
عقل کامل نیست خود را مرده کندر پناه عاقلی زندهسخن
زنده نی تا همدم عیسی بودمرده نی تا دمگه عیسی شود
جان کورش گام هر سو مینهدعاقبت نجهد ولی بر میجهد