بخش ۷۵ - قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت میکرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم
مشورت میکرد شخصی با کسیکز تردد وا رهد وز محبسی
گفت ای خوشنام غیر من بجوماجرای مشورت با او بگو
من عدوم مر ترا با من مپیچنبود از رای عدو پیروز هیچ
رو کسی جو که ترا او هست دوستدوست بهر دوست لاشک خیرجوست
من عدوم چاره نبود کز منیکژ روم با تو نمایم دشمنی
حارسی از گرگ جستن شرط نیستجستن از غیر محل ناجستنیست
من ترا بیهیچ شکی دشمنممن ترا کی ره نمایم ره زنم
هر که باشد همنشین دوستانهست در گلخن میان بوستان
هر که با دشمن نشیند در زمنهست او در بوستان در گولخن
دوست را مازار از ما و منتتا نگردد دوست خصم و دشمنت
خیر کن با خلق بهر ایزدتیا برای راحت جان خودت
تا هماره دوست بینی در نظردر دلت ناید ز کین ناخوش صور
چونک کردی دشمنی پرهیز کنمشورت با یار مهرانگیز کن
گفت میدانم ترا ای بوالحسنکه توی دیرینه دشمندار من
لیک مرد عاقلی و معنویعقل تو نگذاردت که کژ روی
طبع خواهد تا کشد از خصم کینعقل بر نفس است بند آهنین
آید و منعش کند وا داردشعقل چون شحنهست در نیک و بدش
عقل ایمانی چو شحنهٔ عادلستپاسبان و حاکم شهر دلست
همچو گربه باشد او بیدارهوشدزد در سوراخ ماند همچو موش
در هر آنجا که برآرد موش دستنیست گربه یا که نقش گربه است
گربهٔ چه شیر شیرافکن بودعقل ایمانی که اندر تن بود
غرهٔ او حاکم درندگاننعرهٔ او مانع چرندگان
شهر پر دزدست و پر جامهکنیخواه شحنه باش گو و خواه نی