گنج

بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله

صوفیی از فقر چون در غم شودعین فقرش دایه و مطعم شود
زانک جنت از مکاره رسته استرحم قسم عاجزی اشکسته است
آنک سرها بشکند او از علورحم حق و خلق ناید سوی او
این سخن آخر ندارد وان جواناز کمی اجرای نان شد ناتوان
شاد آن صوفی که رزقش کم شودآن شبه‌ش دُر گردد و او یم شود
زان جرای خاص هر که آگاه شداو سزای قرب و اجری‌گاه شد
زان جرای روح چون نقصان شودجانش از نقصان آن لرزان شود
پس بداند که خطایی رفته استکه سمن‌زار رضا آشفته است
هم‌چنانک آن شخص از نقصان کشترقعه سوی صاحب خرمن نبشت
رقعه‌اش بردند پیش میر دادخواند او رقعه جوابی وا نداد
گفت او را نیست الا درد لوتپس جواب احمق اولی‌تر سکوت
نیستش درد فراق و وصل هیچبند فرعست او نجوید اصل هیچ
احمقست و مردهٔ ما و منیکز غم فرعش فراغ اصل نی
آسمان‌ها و زمین یک سیب دانکه‌ز درخت قدرت حق شد عیان
تو چو کرمی در میان سیب دروز درخت و باغبانی بی‌خبر
آن یکی کرمی دگر در سیب هملیک جانش از برون صاحب‌علم
جنبش او وا شکافد سیب رابر نتابد سیب آن آسیب را
بر دریده جنبش او پرده‌هاصورتش کرمست و معنی اژدها
آتشی که اول ز آهن می‌جهداو قدم بس سست بیرون می‌نهد
دایه‌اش پنبه‌ست اول لیک اخیرمی‌رساند شعله‌ها او تا اثیر
مرد اول بستهٔ خواب و خورستآخر الامر از ملایک برترست
در پناه پنبه و کبریتهاشعله و نورش برآید بر سها
عالم تاریک روشن می‌کندکندهٔ آهن به سوزن می‌کند
گرچه آتش نیز هم جسمانی استنه ز روحست و نه از روحانی است
جسم را نبود از آن عز بهره‌ایجسم پیش بحر جان چون قطره‌ای
جسم از جان روزافزون می‌شودچون رود جان جسم بین چون می‌شود
حد جسمت یک دو گز خود بیش نیستجان تو تا آسمان جولان‌کنیست
تا به بغداد و سمرقند ای همامروح را اندر تصور نیم گام
دو درم سنگست پیه چشمتاننور روحش تا عنان آسمان
نور بی این چشم می‌بیند به خوابچشم بی‌این نور چه بود جز خراب
جان ز ریش و سبلت تن فارغستلیک تن بی‌جان بود مردار و پست
بارنامهٔ روح حیوانیست اینپیشتر رو روح انسانی ببین
بگذر از انسان هم و از قال و قیلتا لب دریای جان جبرئیل
بعد از آنت جان احمد لب گزدجبرئیل از بیم تو واپس خزد
گوید ار آیم به قدر یک کمانمن به سوی تو بسوزم در زمان