بخش ۶۶ - حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح میکرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مینمود کی آن شکرها لافست و دروغ
آن یکی با دلق آمد از عراقباز پرسیدند یاران از فراق
گفت آری بد فراق الا سفربود بر من بس مبارک مژدهور
که خلیفه داد ده خلعت مراکه قرینش باد صد مدح و ثنا
شکرها و حمدها بر میشمردتا که شکر از حد و اندازه ببرد
پس بگفتندش که احوال نژندبر دروغ تو گواهی میدهند
تن برهنه سر برهنه سوختهشکر را دزدیده یا آموخته
کو نشان شکر و حمد میر توبر سر و بر پای بی توفیر تو
گر زبانت مدح آن شه میتندهفت اندامت شکایت میکند
در سخای آن شه و سلطان جودمر ترا کفشی و شلواری نبود
گفت من ایثار کردم آنچ دادمیر تقصیری نکرد از افتقاد
بستدم جمله عطاها از امیربخش کردم بر یتیم و بر فقیر
مال دادم بستدم عمر درازدر جزا زیرا که بودم پاکباز
پس بگفتندش مبارک مال رفتچیست اندر باطنت این دود نفت
صد کراهت در درون تو چو خارکی بود انده نشان ابتشار
کو نشان عشق و ایثار و رضاگر درستست آنچ گفتی ما مضی
خود گرفتم مال گم شد میل کوسیل اگر بگذشت جای سیل کو
چشم تو گر بد سیاه و جانفزاگر نماند او جانفزا ازرق چرا
کو نشان پاکبازی ای ترشبوی لاف کژ همیآید خمش
صد نشان باشد درون ایثار راصد علامت هست نیکوکار را
مال در ایثار اگر گردد تلفدر درون صد زندگی آید خلف
در زمین حق زراعت کردنیتخمهای پاک آنگه دخل نی
گر نروید خوشه از روضات هوپس چه واسع باشد ارض الله بگو
چونک این ارض فنا بیریع نیستچون بود ارض الله آن مستوسعیست
این زمین را ریع او خود بیحدستدانهای را کمترین خود هفصدست
حمد گفتی کو نشان حامدوننه برونت هست اثر نه اندرون
حمد عارف مر خدا را راستستکه گواه حمد او شد پا و دست
از چه تاریک جسمش بر کشیدوز تک زندان دنیااش خرید
اطلس تقوی و نور مؤتلفآیت حمدست او را بر کتف
وا رهیده از جهان عاریهساکن گلزار و عین جاریه
بر سریر سر عالیهمتشمجلس و جا و مقام و رتبتش
مقعد صدقی که صدیقان دروجمله سر سبزند و شاد و تازهرو
حمدشان چون حمد گلشن از بهارصد نشانی دارد و صد گیر و دار
بر بهارش چشمه و نخل و گیاهوآن گلستان و نگارستان گواه
شاهد شاهد هزاران هر طرفدر گواهی همچو گوهر بر صدف
بوی سر بد بیاید از دمتوز سر و رو تابد ای لافی غمت
بوشناسانند حاذق در مصافتو به جلدی های هو کم کن گزاف
تو ملاف از مشک کان بوی پیازاز دم تو میکند مکشوف راز
گلشکر خوردم همیگویی و بویمیزند از سیر که یافه مگوی
هست دل مانندهٔ خانهٔ کلانخانهٔ دل را نهان همسایگان
از شکاف روزن و دیوارهامطلع گردند بر اسرار ما
از شکافی که ندارد هیچ وهمصاحب خانه و ندارد هیچ سهم
از نبی بر خوان که دیو و قوم اومیبرند از حال انسی خفیه بو
از رهی که انس از آن آگاه نیستزانک زین محسوس و زین اشباه نیست
در میان ناقدان زرقی متنبا محک ای قلب دون لافی مزن
مر محک را ره بود در نقد و قلبکه خدایش کرد امیر جسم و قلب
چون شیاطین با غلیظیهای خویشواقفاند از سر ما و فکر و کیش
مسلکی دارند دزدیده درونما ز دزدیهای ایشان سرنگون
دم به دم خبط و زیانی میکنندصاحب نقب و شکاف روزنند
پس چرا جانهای روشن در جهانبیخبر باشند از حال نهان
در سرایت کمتر از دیوان شدندروحها که خیمه بر گردون زدند
دیو دزدانه سوی گردون روداز شهاب محرق او مطعون شود
سرنگون از چرخ زیر افتد چنانکه شقی در جنگ از زخم سنان
آن ز رشک روحهای دلپسنداز فلکشان سرنگون میافکنند
تو اگر شلی و لنگ و کور و کراین گمان بر روحهای مه مبر
شرم دار و لاف کم زن جان مکنکه بسی جاسوس هست آن سوی تن