بخش ۵ - قصد خیانت کردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وی
چونک تنهااش بدید آن ساده مردزود او قصد کنار و بوسه کرد
بانگ بر وی زد به هیبت آن نگارکه مرو گستاخ ادب را هوش دار
گفت آخر خلوتست و خلق نیآب حاضر تشنهٔ همچون منی
کس نمیجنبد درینجا جز که بادکیست حاضر کیست مانع زین گشاد
گفت ای شیدا تو ابله بودهایابلهی وز عاقلان نشنودهای
باد را دیدی که میجنبد بدانبادجنبانیست اینجا بادران
جزو بادی که به حکم ما درستبادبیزن تا نجنبانی نجست
جنبش این جزو باد ای ساده مردبیتو و بیبادبیزن سر نکرد
جنبش باد نفس کاندر لبستتابع تصریف جان و قالبست
گاه دم را مدح و پیغامی کنیگاه دم را هجو و دشنامی کنی
پس بدان احوال دیگر بادهاکه ز جزوی کل میبیند نهی
باد را حق گه بهاری میکنددر دیش زین لطف عاری میکند
بر گروه عاد صرصر میکندباز بر هودش معطر میکند
میکند یک باد را زهر سموممر صبا را میکند خرمقدوم
باد دم را بر تو بنهاد او اساستا کنی هر باد را بر وی قیاس
دم نمیگردد سخن بیلطف و قهربر گروهی شهد و بر قومیست زهر
مروحه جنبان پی انعام کسوز برای قهر هر پشه و مگس
مروحهٔ تقدیر ربانی چراپر نباشد ز امتحان و ابتلا
چونک جزو باد دم یا مروحهنیست الا مفسده یا مصلحه
این شمال و این صبا و این دبورکی بود از لطف و از انعام دور
یک کف گندم ز انباری ببینفهم کن کان جمله باشد همچنین
کل باد از برج باد آسمانکی جهد بی مروحهٔ آن بادران
بر سر خرمن به وقت انتقادنه که فلاحان ز حق جویند باد
تا جدا گردد ز گندم کاههاتا به انباری رود یا چاهها
چون بماند دیر آن باد وزانجمله را بینی به حق لابهکنان
همچنین در طلق آن باد ولادگر نیاید بانگ درد آید که داد
گر نمیدانند کش راننده اوستباد را پس کردن زاری چه خوست
اهل کشتی همچنین جویای بادجمله خواهانش از آن رب العباد
همچنین در درد دندانها ز باددفع میخواهی بسوز و اعتقاد
از خدا لابهکنان آن جندیانکه بده باد ظفر ای کامران
رقعهٔ تعویذ میخواهند نیزدر شکنجهٔ طلق زن از هر عزیز
پس همه دانستهاند آن را یقینکه فرستد باد ربالعالمین
پس یقین در عقل هر داننده هستاینک با جنبنده جنباننده هست
گر تو او را مینبینی در نظرفهم کن آن را به اظهار اثر
تن به جان جنبد نمیبینی تو جانلیک از جنبیدن تن جان بدان
گفت او گر ابلهم من در ادبزیرکم اندر وفا و در طلب
گفت ادب این بود خود که دیده شدآن دگر را خود همیدانی تو لد