گنج

بخش ۴۵ - قصهٔ شاعر و صله دادن شاه و مضاعف کردن آن وزیر بوالحسن نام

شاعری آورد شعری پیش شاهبر امید خلعت و اکرام و جاه
شاه مکرم بود فرمودش هزاراز زر سرخ و کرامات و نثار
پس وزیرش گفت کین اندک بودده هزارش هدیه وا ده تا رود
از چنو شاعر نس از تو بحردستده هزاری که بگفتم اندکست
فقه گفت آن شاه را و فلسفهتا برآمد عشر خرمن از کفه
ده هزارش داد و خلعت درخورشخانهٔ شکر و ثنا گشت آن سرش
پس تفحص کرد کین سعی کی بودشاه را اهلیت من کی نمود
پس بگفتندش فلان‌الدین وزیرآن حسن نام و حسن خلق و ضمیر
در ثنای او یکی شعری درازبر نبشت و سوی خانه رفت باز
بی‌زبان و لب همان نعمای شاهمدح شه می‌کرد و خلعتهای شاه