بخش ۱۳۶ - بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند
این سخن پایان ندارد موسیاهین رها کن آن خران را در گیا
تا همه زان خوش علف فربه شوندهین که گرگانند ما را خشممند
نالهٔ گرگان خود را موقنیماین خران را طعمهٔ ایشان کنیم
این خران را کیمیای خوش دمیاز لب تو خواست کردن آدمی
تو بسی کردی به دعوت لطف و جودآن خران را طالع و روزی نبود
پس فرو پوشان لحاف نعمتیتا بردشان زود خواب غفلتی
تا چو بجهند از چنین خواب این ردهشمع مرده باشد و ساقی شده
داشت طغیانشان ترا در حیرتیپس بنوشند از جزا هم حسرتی
تا که عدل ما قدم بیرون نهددر جزا هر زشت را درخور دهد
که آن شهی که میندیدندیش فاشبود با ایشان نهان اندر معاش
چون خرد با تست مشرف بر تنتگرچه زو قاصر بود این دیدنت
نیست قاصر دیدن او ای فلاناز سکون و جنبشت در امتحان
چه عجب گر خالق آن عقل نیزبا تو باشد چون نهای تو مستجیز
از خرد غافل شود بر بد تندبعد آن عقلش ملامت میکند
تو شدی غافل ز عقلت عقل نیکز حضورستش ملامت کردنی
گر نبودی حاضر و غافل بدیدر ملامت کی تو را سیلی زدی
ور ازو غافل نبودی نفس توکی چنان کردی جنون و تفس تو
پس تو و عقلت چو اصطرلاب بودزین بدانی قرب خورشید وجود
قرب بیچونست عقلت را به تونیست چپ و راست و پس یا پیش رو
قرب بیچون چون نباشد شاه راکه نیابد بحث عقل آن راه را
نیست آن جنبش که در اصبع تراستپیش اصبع یا پسش یا چپ و راست
وقت خواب و مرگ از وی میرودوقت بیداری قرینش میشود
از چه ره میآید اندر اصبعتکه اصبعت بی او ندارد منفعت
نور چشم و مردمک در دیدهاتاز چه ره آمد به غیر شش جهت
عالم خلقست با سوی و جهاتبیجهت دان عالم امر و صفات
بیجهت دان عالم امر ای صنمبیجهتتر باشد آمر لاجرم
بیجهت بد عقل و علام البیانعقلتر از عقل و جانتر هم ز جان
بیتعلق نیست مخلوقی بدوآن تعلق هست بیچون ای عمو
زانک فصل و وصل نبود در روانغیر فصل و وصل نندیشد گمان
غیر فصل و وصل پی بر از دلیللیک پی بردن بننشاند غلیل
پی پیاپی میبر ار دوری ز اصلتا رگ مردیت آرد سوی وصل
این تعلق را خرد چون ره بردبستهٔ فصلست و وصلست این خرد
زین وصیت کرد ما را مصطفیبحث کم جویید در ذات خدا
آنک در ذاتش تفکر کردنیستدر حقیقت آن نظر در ذات نیست
هست آن پندار او زیرا به راهصد هزاران پرده آمد تا اله
هر یکی در پردهای موصول خوستوهم او آنست که آن خود عین هوست
پس پیمبر دفع کرد این وهم از اوتا نباشد در غلط سوداپز او
وانکه اندر وهم او ترک ادببیادب را سرنگونی داد رب
سرنگونی آن بود کو سوی زیرمیرود پندارد او کو هست چیر
زانک حد مست باشد این چنینکو نداند آسمان را از زمین
در عجبهااش به فکر اندر رویداز عظیمی وز مهابت گم شوید
چون ز صنعش ریش و سبلت گم کندحد خود داند ز صانع تن زند
جز که لا احصی نگوید او ز جانکز شمار و حد برونست آن بیان