گنج

بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

کآمدش پیغامْ از وحی مهمکه کژی بگذار اکنون فَاْسْتَقِم
این درخت تنْ عصای موسیٖ استکه امرش آمد که بیندازش ز دست
تا ببینی خیر او و شرّ اوبعد از آن بر گیر او را ز امر هُو
پیش از افکندن نبود او غیرِ چوبچون به امرش بر گرفتی گشت خوب
اول او بُد برگ‌افشان بَرّه راگشت مُعْجِزْ آن گروه غَرّه را
گشت حاکم بر سَر فرعونیانآبشان خون کرد و کف بر سر زنان
از مزارعْشان برآمد قحط و مرگاز ملخهایی که می‌خوردند برگ
تا بر آمد بی‌خود از موسی دعاچون نظر افتادش اندر منتها
کاین همه اعجاز و کوشیدن چراستچون نخواهند این جماعت گشتْ راست
امر آمد که اتّباع نوح کنتَرک پایان‌بینیِ مشروح کن
زان تغافل کن چو داعیِّ رهیامر بَلِّغْ هست نَبْوَد آن تُهی
کمترین حِکمت کزین الحاح توجلوه گردد آن لجاج و آن عُتُوّْ
تا که ره بنمودن و اِضلالِ حقفاش گردد بر همه اهل و فِرَق
چونکه مقصود از وجودْ اظهار بودبایدش از پند و اغوا آزمود
دیوْ اِلحاحِ غِوایت می‌کندشیخ‌ْ اِلحاح هدایت می‌کند
چون پیاپی گشت آن امرِ شَجوننیل می‌آمد سراسرْ جُمله خون
تا به نَفْسِ خویشْ فرعون آمدشلابه می‌کردش دو تا گشته قَدَش
کآن چه ما کردیم ای سلطانْ مکننیست ما را روی ایراد سخن
پاره پاره گردمت فرمان‌پذیرمن به عزّت خوگَرَم سختم مگیر
هین بجنبان لب به رحمت ای امینتا ببندد این دهانه‌ی آتشین
گفت یا رب می‌فریبد او مرامی‌فریبد او فریبنده‌ی ترا
بشنوم یا من دَهَم هم خُدعه‌اشتا بداند اصل را آن فرع‌کُش
که اصل هر مَکری و حیلت پیش ماستهر چه بر خاکستْ اصلش از سَماست
گفت حق آن سگ نیرزد هم به آنپیش سگ انداز از دور استخوان
هین بجنبان آن عصا تا خاکهاوا دهد هرچه ملخ کردش فنا
وان ملخها در زمانْ گردد سیاهتا ببیند خلقْ تبدیل اِلٰه
که سببها نیست حاجت مَر مراآن سبب بهر حجابست و غِطا
تا طبیبی خویش بر دارو زَنَدتا مُنَجِّم رو به اِستاره کُنَد
تا منافق از حریصی بامدادسوی بازار آید از بیم کساد
بندگی ناکرده و ناشُسته رویلقمه‌ی دوزخ بگشته لقمه‌جوی
آکِل و مَأکول آمد جانِ عامهم‌چو آن برّه‌ی چَرَّنده از حُطام
می‌چرد آن بَرّه و قَصّابْ شادکو برای ما چَرَد برگ مراد
کار دوزخ می‌کنی در خوردنیبهر او خود را تو فَربه می‌کنی
کار خود کن روزی حکمت بِچَرتا شود فَربه دلِ با کَرّ و فَرّ
خوردن تن مانع این خوردنستجان چو بازرگان و تن چون ره‌زنست
شمع تاجر آنگهست افروختهکه بود ره‌زن چو هیزم سوخته
که تو آن هوشی و باقی هوش‌پوشخویشتن را گم مکن یاوه مکوش
دان که هر شهوت چو خَمرست و چو بنگپردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ
خَمْرْ تنها نیست سرمستیِّ هوشهر چه شهوانیست بندد چشم و گوش
آن بلیس از خمر خوردن دور بودمست بود او از تکبر وز جحود
مست آن باشد که آن بیند که نیستزر نماید آنچه مس و آهنیست
این سخن پایان ندارد موسیالب بجنبان تا برون روژد گیا
هم‌چنان کرد و هم اندر دم زمینسبز گشت از سنبل و حب ثمین
اندر افتادند در لوت آن نفرقحط دیده مرده از جوع البقر
چند روزی سیر خوردند از عطاآن دمی و آدمی و چارپا
چون شکم پر گشت و بر نعمت زدندوآن ضرورت رفت پس طاغی شدند
نفس فرعونیست هان سیرش مکنتا نیارد یاد از آن کفر کهن
بی تَف آتش نگردد نفس خوبتا نشد آهن چو اخگر هین مکوب
بی‌مجاعت نیست تن جنبش‌کنانآهن سردیست می‌کوبی بدان
گر بگرید ور بنالد زار زاراو نخواهد شد مسلمان هوش دار
او چو فرعونست در قحط آنچنانپیش موسی سر نهد لابه‌کنان
چونک مستغنی شد او طاغی شودخر چو بار انداخت اسکیزه زند
پس فراموشش شود چون رفت پیشکار او زان آه و زاریهای خویش
سالها مردی که در شهری بودیک زمان که چشم در خوابی رود
شهر دیگر بیند او پر نیک و بدهیچ در یادش نیاید شهر خود
که من آنجا بوده‌ام این شهر نونیست آن من درینجاام گرو
بل چنان داند که خود پیوسته اوهم درین شهرش بُدست ابداع و خو
چه عجب گر روح موطنهای خویشکه بُدستش مسکن و میلاد پیش
می‌نیارد یاد کین دنیا چو خوابمی‌فرو پوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندین شهرها را کوفتهگردها از درک او ناروفته
اجتهاد گرم ناکرده که تادل شود صاف و ببیند ماجرا
سر برون آرد دلش از بخش رازاول و آخر ببیند چشم باز