بخش ۱۲۹ - قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو میافتم در راه رفتن تو کم در روی میآیی این چراست و جواب گفتن شتر او را
اشتری را دید روزی استریچونک با او جمع شد در آخری
گفت من بسیار میافتم برودر گریوه و راه و در بازار و کو
خاصه از بالای که تا زیر کوهدر سر آیم هر زمانی از شکوه
کم همیافتی تو در رو بهر چیستیا مگر خود جان پاکت دولتیست
در سر آیم هر دم و زانو زنمپوز و زانو زان خطا پر خون کنم
کژ شود پالان و رختم بر سرموز مکاری هر زمان زخمی خورم
همچو کم عقلی که از عقل تباهبشکند توبه بهر دم در گناه
مسخرهٔ ابلیس گردد در زمناز ضعیفی رای آن توبهشکن
در سر آید هر زمان چون اسپ لنگکه بود بارش گران و راه سنگ
میخورد از غیب بر سر زخم اواز شکست توبه آن ادبارخو
باز توبه میکند با رای سستدیو یک تف کرد و توبهش را سکست
ضعف اندر ضعف و کبرش آنچنانکه به خواری بنگرد در واصلان
ای شتر که تو مثال مؤمنیکم فتی در رو و کم بینی زنی
تو چه داری که چنین بیآفتیبیعثاری و کم اندر رو فتی
گفت گرچه هر سعادت از خداستدر میان ما و تو بس فرقهاست
سر بلندم من دو چشم من بلندبینش عالی امانست از گزند
از سر که من ببینم پای کوههر گو و هموار را من توه توه
همچنانک دید آن صدر اجلپیش کار خویش تا روز اجل
آنچ خواهد بود بعد بیست سالداند اندر حال آن نیکو خصال
حال خود تنها ندید آن متقیبلک حال مغربی و مشرقی
نور در چشم و دلش سازد سکنبهر چه سازد پی حب الوطن
همچو یوسف کو بدید اول به خوابکه سجودش کرد ماه و آفتاب
از پس ده سال بلک بیشترآنچ یوسف دیده بُد بر کرد سر
نیست آن ینظر به نور الله گزافنور ربانی بود گردون شکاف
نیست اندر چشم تو آن نور روهستی اندر حس حیوانی گرو
تو ز ضعف چشم بینی پیش پاتو ضعیف و هم ضعیفت پیشوا
پیشوا چشمست دست و پای راکو ببیند جای را ناجای را
دیگر آنک چشم من روشنترستدیگر آنک خلقت من اطهرست
زانک هستم من ز اولاد حلالنه ز اولاد زنا و اهل ضلال
تو ز اولاد زنایی بیگمانتیر کژ پرد چو بد باشد کمان