بخش ۱۱۱ - تفسیر این آیت کی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق نیافریدمشان بهر همین کی شما میبینید بلک بهر معنی و حکمت باقیه کی شما نمیبینید آن را
هیچ نقاشی نگارد زین نقشبی امید نفع بهر عین نقش
بلک بهر میهمانان و کهانکه به فرجه وارهند از اندهان
شادی بچگان و یاد دوستاندوستان رفته را از نقش آن
هیچ کوزهگر کند کوزه شتاببهر عین کوزه نه بر بوی آب
هیچ کاسه گر کند کاسه تمامبهر عین کاسه نه بهر طعام
هیچ خطاطی نویسد خط به فنبهر عین خط نه بهر خواندن
نقش ظاهر بهر نقش غایبستوان برای غایب دیگر ببست
تا سوم چارم دهم بر میشمراین فواید را به مقدار نظر
همچو بازیهای شطرنج ای پسرفایدهٔ هر لعب در تالی نگر
این نهادند بهر آن لعب نهانوان برای آن و آن بهر فلان
همچنین دیده جهات اندر جهاتدر پی هم تا رسی در برد و مات
اول از بهر دوم باشد چنانکه شدن بر پایههای نردبان
و آن دوم بهر سوم میدان تمامتا رسی تو پایه پایه تا به بام
شهوت خوردن ز بهر آن منیآن منی از بهر نسل و روشنی
کندبینش مینبیند غیر اینعقل او بیسیر چون نبت زمین
نبت را چه خوانده چه ناخواندههست پای او به گل در مانده
گر سرش جنبد پیر باد روتو به سر جنبانیش غره مشو
آن سرش گوید سمعنا ای صباپای او گوید عصینا خلنا
چون ندارد سیر میراند چون عامبر توکل مینهد چون کور گام
بر توکل تا چه آید در نبردچون توکل کردن اصحاب نرد
وآن نظرهایی که آن افسرده نیستجز رونده و جز درندهٔ پرده نیست
آنچ در ده سال خواهد آمدناین زمان بیند به چشم خویشتن
همچنین هر کس به اندازهٔ نظرغیب و مستقبل ببیند خیر وشر
چونک سد پیش و سد پس نماندشد گذاره چشم و لوح غیب خواند
چون نظر پس کرد تا بدو وجودماجرا و آغاز هستی رو نمود
بحث املاک زمین با کبریادر خلیفه کردن بابای ما
چون نظر در پیش افکند او بدیدآنچ خواهد بود تا محشر پدید
پس ز پس میبیند او تا اصل اصلپیش میبیند عیان تا روز فصل
هر کسی اندازهٔ روشندلیغیب را بیند به قدر صیقلی
هر که صیقل بیش کرد او بیش دیدبیشتر آمد برو صورت پدید
گر تو گویی کان صفا فضل خداستنیز این توفیق صیقل زان عطاست
قدر همت باشد آن جهد و دعالیس للانسان الا ما سعی
واهب همت خداوندست و بسهمت شاهی ندارد هیچ خس
نیست تخصیص خدا کس را به کارمانع طوع و مراد و اختیار
لیک چون رنجی دهد بدبخت رااو گریزاند به کفران رخت را
نیکبختی را چو حق رنجی دهدرخت را نزدیکتر وا مینهد
بددلان از بیم جان در کارزارکرده اسباب هزیمت اختیار
پردلان در جنگ هم از بیم جانحمله کرده سوی صف دشمنان
رستمان را ترس و غم وا پیش بردهم ز ترس آن بددل اندر خویش مرد
چون محک آمد بلا و بیم جانزان پدید آید شجاع از هر جبان