بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست
یک زنی آمد به پیش مرتضیگفت شد بر ناودان طفلی مرا
گرش میخوانم نمیآید به دستور هلم ترسم که افتد او به پست
نیست عاقل تا که دریابد چون ماگر بگویم کز خطر سوی من آ
هم اشارت را نمیداند به دستور بداند نشنود این هم بدست
بس نمودم شیر و پستان را بدواو همی گرداند از من چشم و رو
از برای حق شمایید ای مهاندستگیر این جهان و آن جهان
زود درمان کن که میلرزد دلمکه بدرد از میوهٔ دل بسکلم
گفت طفلی را بر آور هم به بامتا ببیند جنس خود را آن غلام
سوی جنس آید سبک زان ناودانجنس بر جنس است عاشق جاودان
زن چنان کرد و چو دید آن طفل اوجنس خود خوش خوش بدو آورد رو
سوی بام آمد ز متن ناودانجاذب هر جنس را هم جنس دان
غژغژان آمد به سوی طفل طفلوا رهید او از فتادن سوی سفل
زان بود جنس بشر پیغامبرانتا بجنسیت رهند از ناودان
پس بشر فرمود خود را مثلکمتا به جنس آیید و کم گردید گم
زانک جنسیت عجایب جاذبیستجاذبش جنسست هر جا طالبیست
عیسی و ادریس بر گردون شدندبا ملایک چونک همجنس آمدند
باز آن هاروت و ماروت از بلندجنس تن بودند زان زیر آمدند
کافران هم جنس شیطان آمدهجانشان شاگرد شیطانان شده
صد هزاران خوی بد آموختهدیدههای عقل و دل بر دوخته
کمترین خوشان به زشتی آن حسدآن حسد که گردن ابلیس زد
زان سگان آموخته حقد و حسدکه نخواهد خلق را ملک ابد
هر کرا دید او کمال از چپ و راستاز حسد قولنجش آمد درد خاست
زآنک هر بدبخت خرمنسوختهمینخواهد شمع کس افروخته
هین کمالی دست آور تا تو هماز کمال دیگران نفتی به غم
از خدا میخواه دفع این حسدتا خدایت وا رهاند از جسد
مر ترا مشغولیی بخشد درونکه نپردازی از آن سوی برون
جرعهٔ می را خدا آن میدهدکه بدو مست از دو عالم میدهد
خاصیت بنهاده در کف حشیشکو زمانی میرهاند از خودیش
خواب را یزدان بدان سان میکندکز دو عالم فکر را بر میکند
کرد مجنون را ز عشق پوستیکو بنشناسد عدو از دوستی
صد هزاران این چنین میدارد اوکه بر ادراکات تو بگمارد او
هست میهای شقاوت نفس راکه ز ره بیرون برد آن نحس را
هست میهای سعادت عقل راکه بیابد منزل بینقل را
خیمهٔ گردون ز سرمستی خویشبر کند زان سو بگیرد راه پیش
هین بهر مستی دلا غره مشوهست عیسی مست حق خر مست جو
این چنین می را بجو زین خنبهامستیاش نبود ز کوته دنبها
زانک هر معشوق چون خنبیست پرآن یکی درد و دگر صافی چو در
میشناسا هین بچش با احتیاطتا میی یابی منزه ز اختلاط
هر دو مستی میدهندت لیک اینمستیات آرد کشان تا رب دین
تا رهی از فکر و وسواس و حیلبی عقال این عقل در رقصالجمل
انبیا چون جنس روحند و ملکمر ملک را جذب کردند از فلک
باد جنس آتش است و یار اوکه بود آهنگ هر دو بر علو
چون ببندی تو سر کوزهٔ تهیدر میان حوض یا جویی نهی
تا قیامت آن فرو ناید به پستکه دلش خالیست و در وی باد هست
میل بادش چون سوی بالا بودظرف خود را هم سوی بالا کشد
باز آن جانها که جنس انبیاستسویایشان کش کشان چون سایههاست
زانک عقلش غالبست و بی ز شکعقل جنس آمد به خلقت با ملک
وان هوای نفس غالب بر عدونفس جنس اسفل آمد شد بدو
بود قبطی جنس فرعون ذمیمبود سبطی جنس موسی کلیم
بود هامان جنستر فرعون رابرگزیدش برد بر صدر سرا
لاجرم از صدر تا قعرش کشیدکه ز جنس دوزخاند آن دو پلید
هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نورهر دو چون دوزخ ز نور دل نفور
زانک دوزخ گوید ای مؤمن تو زودبرگذر که نورت آتش را ربود
میرمد آن دوزخی از نور همزانک طبع دوزخستش ای صنم
دوزخ از مومن گریزد آنچنانکه گریزد مومن از دوزخ به جان
زانک جنس نار نبود نور اوضد نار آمد حقیقت نورجو
در حدیث آمد که مومن در دعاچون امان خواهد ز دوزخ از خدا
دوزخ از وی هم امان خواهد به جانکه خدایا دور دارم از فلان
جاذبهٔ جنسیتست اکنون ببینکه تو جنس کیستی از کفر و دین
گر بهامان مایلی هامانییور به موسی مایلی سبحانیی
ور بهر دو مایلی انگیختهنفس و عقلی هر دوان آمیخته
هر دو در جنگند هان و هان بکوشتا شود غالب معانی بر نقوش
در جهان جنگ شادی این بسستکه ببینی بر عدو هر دم شکست
آن ستیزهرو بسختی عاقبتگفت با هامان برای مشورت
وعدههای آن کلیمالله راگفت و محرم ساخت آن گمراه را