بخش ۱۰۲ - مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیهالسلام
باز گفت او این سخن با ایسیهگفت جان افشان برین ای دلسیه
بس عنایتهاست متن این مقالزود در یاب ای شه نیکو خصال
وقت کشت آمد زهی پر سود کشتاین بگفت و گریه کرد و گرم گشت
بر جهید از جا و گفتا بخ لکآفتابی تاجرت گشت ای کلک
عیب کل را خود بپوشاند کلاهخاصه چون باشد کله خورشید و ماه
هم در آن مجلس که بشنیدی تو اینچون نگفتی آری و صد آفرین
این سخن در گوش خورشید ار شدیسرنگون بر بوی این زیر آمدی
هیچ میدانی چه وعدهست و چه دادمیکند ابلیس را حق افتقاد
چون بدین لطف آن کریمت باز خواندای عجب چون زهرهات بر جای ماند
زهرهات ندرید تا زان زهرهاتبودی اندر هر دو عالم بهرهات
زهرهای کز بهرهٔ حق بر دردچون شهیدان از دو عالم بر خورد
غافلی هم حکمتست و این عمیتا بماند لیک تا این حد چرا
غافلی هم حکمتست و نعمتستتا نپرد زود سرمایه ز دست
لیک نی چندانک ناسوری شودزهر جان و عقل رنجوری شود
خود کی یابد این چنین بازار راکه به یک گل میخری گلزار را
دانهای را صد درختستان عوضحبهای را آمدت صد کان عوض
کان لله دادن آن حبه استتا که کانالله له آید به دست
زآنک این هوی ضعیف بیقرارهست شد زان هوی رب پایدار
هوی فانی چونک خود فا او سپردگشت باقی دایم و هرگز نمرد
همچو قطرهٔ خایف از باد و ز خاککه فنا گردد بدین هر دو هلاک
چون به اصل خود که دریا بود جستاز تف خورشید و باد و خاک رست
ظاهرش گم گشت در دریا و لیکذات او معصوم و پا بر جا و نیک
هین بده ای قطره خود را بیندمتا بیابی در بهای قطره یم
هین بده ای قطره خود را این شرفدر کف دریا شو آمن از تلف
خود کرا آید چنین دولت به دستقطره را بحری تقاضاگر شدست
الله الله زود بفروش و بخرقطرهای ده بحر پر گوهر ببر
الله الله هیچ تاخیری مکنکه ز بحر لطف آمد این سخن
لطف اندر لطف این گم میشودکه اسفلی بر چرخ هفتم میشود
هین که یک بازی فتادت بوالعجبهیچ طالب این نیابد در طلب
گفت با هامان بگویم ای ستیرشاه را لازم بود رای وزیر
گفت با هامان مگو این راز راکور کمپیری چه داند باز را