گنج

بخش ۸۰ - قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود می‌جست و می‌پرسید

اشتری گم کردی و جُستیش چُستچون بیابی چون ندانی کان تُست؟
ضاله چه بود ناقهٔ گم کرده‌ایاز کفت بگریخته در پرده‌ای
آمده در بار کردن کارواناشتر تو زان میان گشته نهان
می‌دوی این سو و آن سو خشک‌لبکاروان شد دور و نزدیکست شب
رخت مانده بر زمین در راه خوفتو پی اشتر دوان گشته به‌طوف
کای مسلمانان که دیده‌ست اشتریجَسته بیرون بامداد از آخُری
هر که بر گوید نشان از اشترممژدگانی می‌دهم چندین درم
باز می‌جویی نشان از هر کسیریش‌خندت می‌کند زین هر خسی
که اشتری دیدیم می‌رفت این طرفاشتری سرخی به سوی آن علف
آن یکی گوید بریده‌گوش بودوآن دگر گوید جُلش منقوش بود
آن یکی گوید شتر یک‌چشم بودوآن دگر گوید ز گر بی‌پشم بود
از برای مژدگانی صد نشاناز گزافه هر خسی کرده بیان