گنج

بخش ۷۸ - فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند

بر رسول حق فسونها خواندندرخش دستان و حیل می‌راندند
آن رسول مهربان رحم‌کیشجز تبسم جز بلی ناورد پیش
شکرهای آن جماعت یاد کرددر اجابت قاصدان را شاد کرد
می‌نمود آن مکر ایشان پیش اویک به یک زان سان که اندر شیر مو
موی را نادیده می‌کرد آن لطیفشیر را شاباش می‌گفت آن ظریف
صد هزاران موی مکر و دمدمهچشم خوابانید آن دم زان همه
راست می‌فرمود آن بحر کرمبر شما من از شما مشفق‌ترم
من نشسته بر کنار آتشیبا فروغ و شعلهٔ بس ناخوشی
همچو پروانه شما آن سو دوانهر دو دست من شده پروانه‌ران
چون بر آن شد تا روان گردد رسولغیرت حق بانگ زد مشنو ز غول
کاین خبیثان مکر و حیلت کرده‌اندجمله مقلوبست آنچ آورده‌اند
قصد ایشان جز سیه‌رویی نبودخیر دین کی جست ترسا و جهود
مسجدی بر جسر دوزخ ساختندبا خدا نرد دغاها باختند
قصدشان تفریق اصحاب رسولفضل حق را کی شناسد هر فضول
تا جهودی را ز شام اینجا کشندکه به وعظ او جهودان سرخوشند
گفت پیغامبر که آری لیک مابر سر راهیم و بر عزم غزا
زین سفر چون باز گردم آنگهانسوی آن مسجد روان گردم روان
دفعشان گفت و به سوی غزو تاختبا دغایان از دغا نردی بباخت
چون بیامد از غزا باز آمدندچنگ اندر وعدهٔ ماضی زدند
گفت حقش ای پیمبر فاش گوعذر را ور جنگ باشد باش گو
گفتشان بس بد درون و دشمنیدتا نگویم رازهاتان تن زنید
چون نشانی چند از اسرارشاندر بیان آورد بد شد کارشان
قاصدان زو باز گشتند آن زمانحاش لله حاش لله دم‌زنان
هر منافق مصحفی زیر بغلسوی پیغامبر بیاورد از دغل
بهر سوگندان که ایمان جنتی‌ستزانک سوگند آن کژان را سنتی‌ست
چون ندارد مرد کژ در دین وفاهر زمانی بشکند سوگند را
راستان را حاجت سوگند نیستزانک ایشان را دو چشم روشنی‌ست
نقض میثاق و عهود از احمقی‌ستحفظ ایمان و وفا کار تقی‌ست
گفت پیغامبر که سوگند شماراست گیرم یا که سوگند خدا
باز سوگندی دگر خوردند قوممصحف اندر دست و بر لب مهر صوم
که به حق این کلام پاک راستکان بنای مسجد از بهر خداست
اندر آنجا هیچ حیله و مکر نیستاندر آنجا ذکر و صدق و یاربی‌ست
گفت پیغامبر که آواز خدامی‌رسد در گوش من همچون صدا
مهر بر گوش شما بنهاد حقتا به آواز خدا نارد سبق
نک صریح آواز حق می‌آیدمهمچو صاف از درد می‌پالایدم
همچنانکه موسی از سوی درختبانگ حق بشنید کای مسعودبخت
از درخت انی انا الله می‌شنیدبا کلام انوار می‌آمد پدید
چون ز نور وحی در می‌ماندندباز نو سوگندها می‌خواندند
چون خدا سوگند را خواند سپرکی نهد اسپر ز کف پیگارگر
باز پیغامبر به تکذیب صریحقد کذبتم گفت با ایشان فصیح