بخش ۶۸ - نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن
این حدیثش همچو دودست ای الهدست گیر ار نه گلیمم شد سیاه
من به حجت بر نیایم با بلیسکوست فتنهٔ هر شریف و هر خسیس
آدمی کو علم الاسما بگستدر تک چون برق این سگ بی تکست
از بهشت انداختش بر روی خاکچون سمک در شست او شد از سماک
نوحهٔ انا ظلمنا میزدینیست دستان و فسونش را حدی
اندرون هر حدیث او شرستصد هزاران سحر در وی مضمرست
مردی مردان ببندد در نفسدر زن و در مرد افروزد هوس
ای بلیس خلقسوز فتنهجوبر چیم بیدار کردی راست گو