گنج

بخش ۵۸ - خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان

محتسب در نیم شب جایی رسیددر بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگوگفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیستگفت از آنک خورده‌ام گفت این خفیست
گفت آنچ خورده‌ای آن چیست آنگفت آنک در سبو مخفیست آن
دُور می‌شد این سؤال و این جوابماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کنمست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو می‌کنیگفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیستهوی هوی می‌خوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیزمعرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجاگفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رواز برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدیخانهٔ خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمیهمچو شیخان بر سر دکانمی