بخش ۳۹ - رنجانیدن امیری خفتهای را کی مار در دهانش رفته بود
عاقلی بر اسپ میآمد سواردر دهان خفتهای میرفت مار
آن سوار آن را بدید و میشتافتتا رماند مار را فرصت نیافت
چونکه از عقلش فراوان بد مددچند دبوسی قوی بر خفته زد
برد او را زخم آن دبوس سختزو گریزان تا بهزیر یک درخت
سیب پوسیده بسی بد ریختهگفت ازین خور ای بهدرد آویخته
سیب چندان مر ورا در خورد دادکز دهانش باز بیرون میفتاد
بانگ میزد کای امیر آخر چرا؟قصد من کردی تو نادیده جفا؟
گر ترا ز اصلست با جانم ستیزتیغ زن یکبارگی خونم بریز
شوم ساعت که شدم بر تو پدیدای خنک آن را که روی تو ندید
بیجنایت بیگنه بی بیش و کمملحدان جایز ندارند این ستم
میجهد خون از دهانم با سخنای خدا آخر مکافاتش تو کن
هر زمان میگفت او نفرین نواوش میزد کاندرین صحرا بدو
زخم دبوس و سوار همچو بادمیدوید و باز در رو میفتاد
ممتلی و خوابناک و سست بدپا و رویش صد هزاران زخم شد
تا شبانگه میکشید و میگشادتا ز صفرا قی شدن بر وی فتاد
زو بر آمد خوردهها زشت و نکومار با آن خورده بیرون جست ازو
چون بدید از خود برون آن مار راسجده آورد آن نکوکردار را
سهم آن مار سیاه زشت زفتچون بدید آن دردها از وی برفت
گفت خود تو جبرئیل رحمتییا خدایی که ولی نعمتی!
ای مبارک ساعتی که دیدیاممرده بودم جان نو بخشیدیام
تو مرا جویان مثال مادرانمن گریزان از تو مانند خران
خر گریزد از خداوند از خریصاحبش در پی ز نیکو گوهری
نه از پی سود و زیان میجویدشلیک تا گرگش ندرد یا ددش
ای خنک آن را که بیند روی تویا در افتد ناگهان در کوی تو
ای روان پاک بستوده تو راچند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
ای خداوند و شهنشاه و امیرمن نگفتم جهل من گفت آن مگیر
شمهای زین حال اگر دانستمیگفتن بیهوده کی تانستمی
بس ثنایت گفتمی ای خوش خصالگر مرا یک رمز میگفتی ز حال
لیک خامش کرده میآشوفتیخامشانه بر سرم میکوفتی
شد سرم کالیوه عقل از سر بجستخاصه این سر را که مغزش کمترست
عفو کن ای خوبروی خوبکارآنچه گفتم از جنون اندر گذار
گفت اگر من گفتمی رمزی از آنزهرهٔ تو آب گشتی آن زمان
گر ترا من گفتمی اوصاف مارترس از جانت بر آوردی دمار
مصطفی فرمود اگر گویم بهراستشرح آن دشمن که در جان شماست
زهرههای پردلان هم بر درَدنی رود ره، نی غم کاری خورد
نه دلش را تاب مانَد در نیازنه تنش را قوت روزه و نماز
همچو موشی پیش گربه لا شودهمچو بره پیش گرگ از جا رود
اندرو نه حیله ماند نه روشپس کنم ناگفتهتان من پرورش
همچو بوبکر ربابی تن زنمدست چون داود در آهن زنم
تا محال از دست من حالی شودمرغ پر بر کنده را بالی شود
چون یدالله فوق ایدیهم بوددست ما را دست خود فرمود احد
پس مرا دست دراز آمد یقینبر گذشته ز آسمان هفتمین
دست من بنمود بر گردون هنرمقریا بر خوان که انشق القمر
این صفت هم بهر ضعف عقلهاستبا ضعیفان شرح قدرت کی رواست
خود بدانی چون بر آری سر ز خوابختم شد والله اعلم بالصواب
مر تو را نه قوت خوردن بدینه ره و پروای قی کردن بدی
میشنیدم فحش و خر میراندمرب یسر زیر لب میخواندم
از سبب گفتن مرا دستور نیترک تو گفتن مرا مقدور نی
هر زمان میگفتم از درد دروناهد قومی انهم لا یعلمون
سجدهها میکرد آن رسته ز رنجکای سعادت ای مرا اقبال و گنج
از خدا یابی جزاها ای شریفقوت شکرت ندارد این ضعیف
شکر حق گوید ترا ای پیشواآن لب و چانه ندارم و آن نوا
دشمنی عاقلان زین سان بودزهر ایشان ابتهاج جان بود
دوستی ابله بود رنج و ضلالاین حکایت بشنو از بهر مثال