گنج

بخش ۳۷ - وحی آمدن موسی را علیه السّلام در عذر آن شبان

بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفترازهایی گفت کان ناید به گفت
بر دل موسی سخن‌ها ریختنددیدن و گفتن به هم آمیختند
چند بی‌خود گشت و چند آمد به خوَدچند پَرّید از ازل سوی ابد
بعد از این گر شرح گویم ابلهیستزانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقل‌ها را برکَندور نویسم بس قلم‌ها بشکند
چون که موسی این عتاب از حق شنیددر بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته راندگرد از پرّهٔ بیابان برفشاند
گام پای مردم شوریده خوَدهم ز گام دیگران پیدا بوَد
یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیبیک قدم چون پیل رفته بر وریب
گاه چون موجی بر افرازان عَلَمگاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه بر خاکی نبشته حال خْوَدهمچو رمالی که رملی بر زند
عاقبت دریافت او را و بدیدگفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجوهرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جانآمنی وز تو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشابی‌محابا رو زبان را برگشا
گفت ای موسی از آن بگذشته‌اممن کنون در خون دل آغشته‌ام
من ز سدرهٔ منتهی بگذشته‌امصد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
تازیانه بر زدی اسپم بگشتگنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت بادآفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتن استاینچ می‌گویم نه احوال من است
نقش می‌بینی که در آیینه‌ای‌ستنقش توست آن نقش آن آیینه نیست
دم که مرد نایی اندر نای کرددرخور نایست نه درخورد مرد
هان و هان گر حمد گویی گر سپاسهمچو نافرجام آن چوپان شناس
حمد تو نسبت بدان گر بهترستلیک آن نسبت به حق هم ابترست
چند گویی چون غطا برداشتندکاین نبوده‌ست آنک می‌پنداشتند
این قبول ذکر تو از رحمت استچون نماز مستحاضه رخصت است
با نماز او بیالوده‌ست خونذکر تو آلودهٔ تشبیه و چون
خون پلید است و به آبی می‌رودلیک باطن را نجاست‌ها بود
کان به غیر آب لطف کردگارکم نگردد از درون مرد کار
در سجودت کاش روگردانییمعنی سبحان ربی دانیی
کای سجودم چون وجودم ناسزامر بدی را تو نکویی ده جزا
این زمین از حلمِ حق دارد اثرتا نجاست بُرد و گل‌ها داد بَر
تا بپوشد او پلیدی‌های مادر عوض بر روید از وی غنچه‌ها
پس چو کافر دید کاو در داد و جودکم‌تر و بی‌مایه‌تر از خاک بود
از وجود او گل و میوه نَرُستجز فساد جمله پاکی‌ها نجُست
گفت واپس رفته‌ام من در ذهابحَسْرَتا، یا لَیْتَنی کُنْتُ تُراب
کاش از خاکی سفر نگزیدمیهمچو خاکی دانه‌ای می‌چیدمی
چون سفر کردم، مرا راه آزمودزین سفرکردن ره‌آوردم چه بود؟
زان همه میلش سوی خاک است کودر سفر سودی نبیند پیش رو
روی واپس کردنش آن حرص و آزروی در ره کردنش صدق و نیاز
هر گیا را کش بود میلِ عُلادر مَزید است و حیات و در نُما
چونک گردانید سر سوی زمیندر کمی و خشکی و نقص و غبین
میل روحت چون سوی بالا بوددر تَزایُد مرجعت آنجا بود
ور نگوساری سرت سوی زمینآفِلی، حَق لا یُحِبُّ الْآفِلین