بخش ۲۸ - فهم کردن مریدان کی ذاالنون دیوانه نشد قاصد کرده است
دوستان در قصهٔ ذاالنون شدندسوی زندان و در آن رایی زدند
کین مگر قاصد کند یا حکمتیستاو درین دین قبلهای و آیتیست
دور دور از عقل چون دریای اوتا جنون باشد سفهفرمای او
حاش لله از کمال جاه اوکابر بیماری بپوشد ماه او
او ز شر عامه اندر خانه شداو ز ننگ عاقلان دیوانه شد
او ز عار عقلِ کُندِ تنپرستقاصدا رفتست و دیوانه شدست
که ببندیدم قوی وز ساز گاوبر سر و پشتم بزن وین را مکاو
تا ز زخم لَخت یابم من حیاتچون قتیل از گاو موسی ای ثقات
تا ز زخم لَخت گاوی خوش شومهمچو کشته و گاو موسی گش شوم
زنده شد کشته ز زخم دم گاوهمچو مس از کیمیا شد زر ساو
کشته بر جست و بگفت اسرار راوا نمود آن زمرهٔ خونخوار را
گفت روشن کین جماعت کشتهاندکین زمان در خصمیم آشفتهاند
چونک کشته گردد این جسم گرانزنده گردد هستی اسراردان
جان او بیند بهشت و نار راباز داند جملهٔ اسرار را
وا نماید خونیان دیو راوا نماید دام خدعه و ریو را
گاو کشتن هست از شرط طریقتا شود از زخم دمش جان مُفیق
گاو نفس خویش را زوتر بکشتا شود روح خفی زنده و بهش