بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن
همچو آن شخص درشت خوشسخندر میان ره نشاند او خاربن
ره گذریانش ملامتگر شدندپس بگفتندش بکن این را نکند
هر دمی آن خاربن افزون شدیپای خلق از زخم آن پر خون شدی
جامههای خلق بدریدی ز خارپای درویشان بخستی زار زار
چون به جِد حاکم بدو گفت این بِکنگفت آری بر کنم روزیش من
مدتی فردا و فردا وعده دادشد درختِ خارِ او محکم نهاد
گفت روزی حاکمش ای وعده کژپیش آ در کار ما واپس مغژ
گفت الایام یا عم بینناگفت عجل لا تماطل دیننا
تو که میگویی که فردا این بدانکه به هر روزی که میآید زمان
آن درخت بَد جوانتر میشودوین کننده پیر و مضطر میشود
خاربن در قوت و برخاستنخارکن در پیری و در کاستن
خاربن هر روز و هر دم سبز و ترخارکن هر روز زار و خشک تر
او جوانتر میشود تو پیرترزود باش و روزگار خود مبر
خاربن دان هر یکی خوی بدتبارها در پای خار آخر زدت
بارها از خوی خود خسته شدیحس نداری سخت بیحس آمدی
گر ز خسته گشتن دیگر کسانکه ز خُلق زشت تو هست آن رسان
غافلی باری ز زخم خود نهایتو عذاب خویش و هر بیگانهای
یا تبر بر گیر و مردانه بزنتو علیوار این در خیبر بکن
یا به گلبن وصل کن این خار راوصل کن با نار نور یار را
تا که نور او کُشد نار تو راوصل او گلشن کند خار تو را
تو مثال دوزخی او مؤمنستکشتن آتش به مؤمن ممکنست
مصطفی فرمود از گفت جحیمکو به مؤمن لابهگر گردد ز بیم
گویدش بگذر ز من ای شاه زودهین که نورت سوز نارم را ربود
پس هلاک نار، نور مؤمنستزانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
نار ضد نور باشد روز عدلکان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
گر همی خواهی تو دفع شر نارآب رحمت بر دل آتش گمار
چشمهٔ آن آب رحمت مؤمنستآب حیوان روح پاک محسنست
بس گریزانست نفس تو ازوزانک تو از آتشی او آب جو
ز آب آتش زان گریزان میشودکآتشش از آب ویران میشود
حس و فکر تو همه از آتشستحس شیخ و فکر او نور خوشست
آب نور او چو بر آتش چکدچک چک از آتش بر آید برجهد
چون کند چکچک تو گویش مرگ و دردتا شود این دوزخ نفس تو سرد
تا نسوزد او گلستان تراتا نسوزد عدل و احسان ترا
بعد از آن چیزی که کاری بر دهدلاله و نسرین و سیسنبر دهد
باز پهنا میرویم از راه راستباز گرد ای خواجه راه ما کجاست
اندر آن تقریر بودیم ای حسودکه خرت لنگست و منزل دور زود
سال بیگه گشت وقت کشت نیجز سیهرویی و فعل زشت نی
کرم در بیخ درخت تن فتادبایدش بر کند و در آتش نهاد
هین و هین ای راهرو بیگاه شدآفتاب عمر سوی چاه شد
این دو روزک را که زورت هست زودپیر افشانی بکن از راه جود
این قدر تخمی که ماندستت ببازتا بروید زین دو دم عمر دراز
تا نمردست این چراغ با گهرهین فتیلش ساز و روغن زودتر
هین مگو فردا که فرداها گذشتتا بکلی نگذرد ایام کشت
پند من بشنو که تن بند قویستکهنه بیرون کن گرت میل نویست
لب ببند و کف پر زر بر گشابخل تن بگذار و پیش آور سخا
ترک شهوتها و لذتها سخاستهر که در شهوت فرو شد برنخاست
این سخا شاخیست از سرو بهشتوای او کز کف چنین شاخی بهشت
عروة الوثقاست این ترک هوابرکشد این شاخ جان را بر سما
تا برد شاخ سخا ای خوبکیشمر ترا بالاکشان تا اصل خویش
یوسف حسنی و این عالم چو چاهوین رسن صبرست بر امر اله
یوسفا آمد رسن در زن دو دستاز رسن غافل مشو بیگه شدست
حمد لله کین رسن آویختندفضل و رحمت را بهم آمیختند
تا ببینی عالم جان جدیدعالم بس آشکار ناپدید
این جهان نیست چون هستان شدهوان جهان هست بس پنهان شده
خاک بر بادست و بازی میکندکژنمایی پردهسازی میکند
اینک بر کارست بیکارست و پوستوانک پنهانست مغز و اصل اوست
خاک همچون آلتی در دست بادباد را دان عالی و عالینژاد
چشم خاکی را به خاک افتد نظربادبین چشمی بود نوعی دگر
اسپ داند اسپ را کو هست یارهم سواری داند احوال سوار
چشم حس اسپست و نور حق سواربیسواره اسپ خود ناید به کار
پس ادب کن اسپ را از خوی بدورنه پیش شاه باشد اسپ رد
چشم اسپ از چشم شه رهبر بودچشم او بیچشم شه مضطر بود
چشم اسپان جز گیاه و جز چراهر کجا خوانی بگوید نی چرا
نور حق بر نور حس راکب شودآنگهی جان سوی حق راغب شود
اسپ بی راکب چه داند رسم راهشاه باید تا بداند شاهراه
سوی حسی رو که نورش راکبستحس را آن نور نیکو صاحبست
نور حس را نور حق تزیین بودمعنی نور علی نور این بود
نور حسی میکشد سوی ثرینور حقش میبرد سوی علی
زانک محسوسات دونتر عالمیستنور حق دریا و حس چون شبنمیست
لیک پیدا نیست آن راکب بروجز به آثار و به گفتار نکو
نور حسی کو غلیظست و گرانهست پنهان در سواد دیدگان
چونک نور حس نمیبینی ز چشمچون ببینی نور آن دینی ز چشم
نور حس با این غلیظی مختفیستچون خفی نبود ضیائی کان صفیست
این جهان چون خس به دست باد غیبعاجزی پیش گرفت و داد غیب
گه بلندش میکند گاهیش پستگه درستش میکند گاهی شکست
گه یمینش میبرد گاهی یسارگه گلستانش کند گاهیش خار
دست پنهان و قلم بین خطگزاراسپ در جولان و ناپیدا سوار
تیر پران بین و ناپیدا کمانجانها پیدا و پنهان جان جان
تیر را مشکن که این تیر شهیستنیست پرتاوی ز شصت آگهیست
ما رمیت اذ رمیت گفت حقکار حق بر کارها دارد سبق
خشم خود بشکن تو مشکن تیر راچشم خشمت خون شمارد شیر را
بوسه ده بر تیر و پیش شاه برتیر خونآلود از خون تو تر
آنچ پیدا عاجز و بسته و زبونوآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
ما شکاریم این چنین دامی کراستگوی چوگانیم چوگانی کجاست
میدرد میدوزد این خیاط کومیدمد میسوزد این نفاط کو
ساعتی کافر کند صدیق راساعتی زاهد کند زندیق را
زانک مُخلِص در خطر باشد ز دامتا ز خود خالص نگردد او تمام
زانک در راهست و رهزن بیحدستآن رهد کو در امان ایزدست
آینه خالص نگشت او مُخلِص استمرغ را نگرفته است او مُقنِص است
چونک مُخلَص گشت مُخلِص باز رستدر مقام امن رفت و برد دست
هیچ آیینه دگر آهن نشدهیچ نانی گندم خرمن نشد
هیچ انگوری دگر غوره نشدهیچ میوهٔ پخته با کوره نشد
پخته گرد و از تَغیُّر دور شورو چو برهان محقق نور شو
چون ز خود رستی همه برهان شدیچونک بنده نیست شد سلطان شدی
ور عیان خواهی صلاح الدین نموددیدهها را کرد بینا و گشود
فقر را از چشم و از سیمای اودید هر چشمی که دارد نور هو
شیخ فعالست بیآلت چو حقبا مریدان داده بی گفتی سبق
دل به دست او چو موم نرم راممهر او گه ننگ سازد گاه نام
مهر مومش حاکی انگشتریستباز آن نقش نگین حاکی کیست
حاکی اندیشهٔ آن زرگرستسلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست
این صدا در کوه دلها بانگ کیستگه پرست از بانگ این کُه گه تهیست
هر کجا هست او حکیمست اوستادبانگ او زین کوه دل خالی مباد
هست کُه کآوا مثنا میکندهست کُه کآواز صدتا میکند
میزهاند کوه از آن آواز و قالصد هزاران چشمهٔ آب زلال
چون ز کُه آن لطف بیرون میشودآبها در چشمهها خون میشود
زان شهنشاه همایوننعل بودکه سراسر طور سینا لعل بود
جان پذیرفت و خرد اجزای کوهما کم از سنگیم آخر ای گروه
نه ز جان یک چشمه جوشان میشودنه بدن از سبزپوشان میشود
نی صدای بانگ مشتاقی درونی صفای جرعهٔ ساقی درو
کو حمیت تا ز تیشه وز کلنداین چنین کُه را بکلی بر کنند
بوک بر اجزای او تابد مهیبوک در وی تاب مه یابد رهی
چون قیامت کوهها را برکندبر سر ما سایه کی میافکند
این قیامت زان قیامت کی کمستآن قیامت زخم و این چون مرهمست
هر که دید این مرهم از زخم ایمنستهر بدی کین حسن دید او محسنست
ای خنک زشتی که خوبش شد حریفوای گلرویی که جفتش شد خریف
نان مرده چون حریف جان شودزنده گردد نان و عین آن شود
هیزم تیره حریف نار شدتیرگی رفت و همه انوار شد
در نمکلان چون خر مرده فتادآن خری و مردگی یکسو نهاد
صبغة الله هست خُم رنگ هوپیسها یک رنگ گردد اندرو
چون در آن خُم افتد و گوییش قُماز طرب گوید منم خُم لا تلم
آن «منم خُم» خود انا الحق گفتنسترنگ آتش دارد الا آهنست
رنگ آهن محو رنگ آتشستز آتشی میلافد و خامش وشست
چون به سرخی گشت همچون زر کانپس انا النارست لافش بی زبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشمگوید او من آتشم من آتشم
آتشم من گر ترا شکیست و ظنآزمون کن دست را بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مشتبهروی خود بر روی من یکدم بنه
آدمی چون نور گیرد از خداهست مسجود ملایک ز اجتبا
نیز مسجود کسی کو چون ملکرسته باشد جانش از طغیان و شک
آتش چِه آهن چِه لب ببندریش تَشبیه مُشبه را مخند
پای در دریا منه کمگوی از آنبر لب دریا خمش کن لب گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحرلیک مینشکیبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فدای بحر بادخونبهای عقل و جان این بحر داد
تا که پایم میرود رانم دروچون نماند پا چو بطانم درو
بیادب حاضر ز غایب خوشترستحلقه گرچه کژ بود نی بر دَرست؟
ای تنآلوده بگرد حوض گردپاک کی گردد برون حوض مرد
پاک کو از حوض مهجور اوفتاداو ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
پاکی این حوض بیپایان بودپاکی اجسام کم میزان بود
زانک دل حوضست لیکن در کمینسوی دریا راه پنهان دارد این
پاکی محدود تو خواهد مددورنه اندر خرج کم گردد عدد
آب گفت آلوده را در من شتابگفت آلوده که دارم شرم از آب
گفت آب این شرم بی من کی رودبی من این آلوده زایل کی شود
ز آب هر آلوده کو پنهان شودالحیاء یمنع الایمان بود
دل ز پایهٔ حوض تن گِلناک شدتن ز آب حوض دلها پاک شد
گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسرهان ز پایهٔ حوض تن میکن حذر
بحر تن بر بحر دل بر هم زناندر میانشان برزخ لا یبغیان
گر تو باشی راست ور باشی تو کژپیشتر میغژ بدو واپس مغژ
پیش شاهان گر خطر باشد به جانلیک نشکیبند ازو با همتان
شاه چون شیرینتر از شکر بودجان به شیرینی رود خوشتر بود
ای ملامتگر سلامت مر تو راای سلامتجو رها کن تو مرا
جان من کورهست با آتش خوشستکوره را این بس که خانهٔ آتشست
همچو کوره عشق را سوزیدنیستهر که او زین کور باشد کوره نیست
برگ بی برگی ترا چون برگ شدجان باقی یافتی و مرگ شد
چون تو را غم شادی افزودن گرفتروضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
آنچ خوف دیگران آن امن تستبط قوی از بحر و مرغ خانه سست
باز دیوانه شدم من ای طبیبباز سودایی شدم من ای حبیب
حلقههای سلسلهٔ تو ذو فنونهر یکی حلقه دهد دیگر جنون
داد هر حلقه فنونی دیگرستپس مرا هر دم جنونی دیگرست
پس فنون باشد جنون این شد مثلخاصه در زنجیر این میر اجل
آنچنان دیوانگی بگسست بندکه همه دیوانگان پندم دهند