گنج

بخش ۱۰۰ - کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود

موشکی در کفْ مهارِ اشتریدر ربود و شد روان او از مُری
اُشتر از چُستی که با او شد روانموش غَرّه شد که هستم پهلوان‌‌!
بر شتر زد پرتوِ اندیشه‌اشگفت بنمایم تو را تو باش خوش!
تا بیامد بر لب جوی بزرگکاندرو گشتی زبونْ پیلِ سِتُرگ
موش آنجا ایستاد و خشک گشتگفت اشتر ای رفیق کوه و دشت
این توقف چیست؟ حیرانی چرا‌؟پا بنه، مردانه اندر جو در آ
تو قلاوزی و پیش‌آهنگِ من‌‌‌!درمیانِ ره مباش و تن مزن
گفت این آبِ شگرفست و عمیقمن همی‌ترسم ز غرقاب ای رفیق
گفت اشتر تا ببینم حد آب‌‌؟!پا درو بنهاد آن اشتر شتاب
گفت تا زانوست آب ای کورموشاز چه حیران گشتی و رفتی ز هوش‌‌؟
گفت مورِ تست و ما را اژدهاستکه ز زانو تا به زانو فرقهاست
گر تو را تا زانو است ای پُر هنرمر مرا صد گز گذشت از فرق سر
گفت گستاخی مکن بار دگرتا نسوزد جسم و جانت زین شرر
تو مُری با مثل خود موشان بکنبا شتر مر موش را نبود سخن
گفت توبه کردم از بهر خدابگذران زین آب مهلک مر مرا
رحم آمد مر شتر را گفت هینبرجه و بر کودبانِ من نشین
این گذشتن شد مسلم مر مرابگذرانم صد هزاران چون تو را
چون پیمبر نیستی پس رو به راهتا رسی از چاهْ روزی سوی جاه
تو رعیت باش چون سلطان نه‌ایخود مران، چون مرد کشتیبان نه‌ای
چون نه‌ای کامل دکان تنها مگیردست‌خوش می‌باش تا گردی خمیر
انصتوا را گوش کن خاموش باشچون زبان حق نگشتی گوش باش
ور بگویی شکل استفسار گوبا شهنشاهان تو مسکین‌وار گو
ابتدای کبر و کین از شهوت استراسخیِ شهوتت از عادت است
چون ز عادت گشت محکم خوی بدخشم آید بر کسی که‌ت واکشد
چونک تو گِل‌خوار گشتی هر که‌اوواکشد از گِل تو را، باشد عدو
بت‌پرستان چونک گرد بت تنندمانعانِ راهِ خود را دشمن‌اند
چونک کرد ابلیس خو با سروریدید آدم را حقیر او از خری
که به از من سروَری دیگر بوَد‌؟!تا که او مسجود چون من کس شود‌؟!‌
سروری زهرست جز آن روح راکاو بود تریاق‌لانی ز ابتدا
کوه اگر پر مار شد باکی مدارکاو بوَد اندر درون تریاق‌زار
سروری چون شد دماغت را ندیمهر که بشکستت شود خصم قدیم
چون خلاف خوی تو گوید کسیکینه‌ها خیزد تو را با او بسی
که مرا از خوی من بر می‌کندخویش را بر من چو سرور می‌کند
چون نباشد خوی بد سرکش دروکی فروزد از خلافْ آتش درو‌؟
با مخالفْ او مدارایی کُنددر دلِ او خویش را جایی کُند
زانک خوی بد نگشته‌ست استوارمور شهوت شد ز عادت همچو مار
مار شهوت را بکُش در ابتلاورنه اینک گشت مارَت اژدها
لیک هر کس مور بیند مار خویشتو ز صاحب‌دل کن استفسار خویش
تا نشد زر مس نداند من مسمتا نشد شه دل نداند مفلسم
خدمت اکسیر کن مس‌وار توجور می‌کش ای دل از دلدار تو
کیست دلدار‌؟ اهل دل، نیکو بدانکه چو روز و شب جهانند از جهان
عیب کم گو بندهٔ الله رامتهم کم کن به دزدی شاه را