بخش ۱۰ - یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن
دین نه آن بازیست کو از شه گریختسوی آن کمپیر کو می آرد بیخت
تا که تتماجی پزد اولاد رادید آن باز خوش خوشزاد را
پایکش بست و پرش کوتاه کردناخنش ببرید و قوتش کاه کرد
گفت نااهلان نکردندت بسازپر فزود از حد و ناخن شد دراز
دست هر نااهل بیمارت کندسوی مادر آ که تیمارت کند
مهر جاهل را چنین دان ای رفیقکژ رود جاهل همیشه در طریق
روزِ شه در جست و جو بیگاه شدسوی آن کمپیر و آن خرگاه شد
دید ناگه باز را در دود و گردشه برو بگریست زار و نوحه کرد
گفت هرچند این جزای کار تستکه نباشی در وفای ما درست
چون کنی از خلد زی دوزخ فرار؟غافل از «لایستوی اصحاب نار»
این سزای آنک از شاه خبیرخیره بگریزد به خانهٔ گندهپیر
باز میمالید پر بر دست شاهبیزبان میگفت من کردم گناه
پس کجا زارد کجا نالد لئیم؟گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم
لطف شه جان را جنایتجو کندزانک شه هر زشت را نیکو کند
رو مکن زشتی که نیکیهای مازشت آمد پیش آن زیبای ما
خدمت خود را سزا پنداشتیتو لوای جرم از آن افراشتی
چون ترا ذکر و دعا دستور شدزان دعا کردن دلت مغرور شد
همسخن دیدی تو خود را با خداای بسا کو زین گمان افتد جدا
گرچه با تو شه نشیند بر زمینخویشتن بشناس و نیکوتر نشین
باز گفت ای شه پشیمان میشومتوبه کردم نومسلمان میشوم
آنک تو مستش کنی و شیرگیرگر ز مستی کژ رود عذرش پذیر
گرچه ناخن رفت چون باشی مرابرکنم من پرچم خورشید را
ورچه پرم رفت چون بنوازیامچرخ بازی گم کند در بازیام
گر کمر بخشیم کُه را برکنمگر دهی کلکی علمها بشکنم
آخر از پشه نه کم باشد تنممُلک نمرودی به پر برهم زنم
در ضعیفی تو مرا بابیل گیرهر یکی خصم مرا چون پیل گیر
قدر فندق افکنم بندق حریقبندقم در فعل صد چون منجنیق
گرچه سنگم هست مقدار نخودلیک در هیجا نه سر ماند نه خود
موسی آمد در وغا با یک عصاشزد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش
هر رسولی یکتنه کان در زدستبر همه آفاق تنها بر زدست
نوح چون شمشیر در خواهید ازوموج طوفان گشت ازو شمشیرخو
احمدا خود کیست اسپاه زمین؟ماه بین بر چرخ و بشکافش جبین
تا بداند سعد و نحس بیخبردور تست این دور نه دور قمر
دور تست ایرا که موسی کلیمآرزو میبرد زین دورت مقیم
چونک موسی رونق دور تو دیدکاندرو صبح تجلی میدمید
گفت یارب آن چه دور رحمتستآن گذشت از رحمت آنجا رؤیتست
غوطه ده موسی خود را در بحاراز میان دورهٔ احمد بر آر
گفت یا موسی بدان بنمودمتراه آن خلوت بدان بگشودمت
که تو زان دوری درین دور ای کلیمپا بکش زیرا درازست این گلیم
من کریمم نان نمایم بنده راتا بگریاند طمع آن زنده را
بینی طفلی بمالد مادریتا شود بیدار و وا جوید خوری
کو گرسنه خفته باشد بیخبروان دو پستان میخلد زو مهر در
کنت کنزا رحمة مخفیةفابتعثت امة مهدیة
هر کراماتی که میجویی بجاناو نمودت تا طمع کردی در آن
چند بت بشکست احمد در جهانتا که یا رب گوی گشتند امتان
گر نبودی کوشش احمد تو هممیپرستیدی چو اجدادت صنم
این سرت وا رَست از سجدهٔ صنمتا بدانی حق او را بر امم
گر بگویی شکرِ این رَستن بگوکز بُتِ باطن هَمَت برهاند او
مر سرت را چون رهانید از بتانهم بدان قوّت تو دل را وا رهان
سر ز شکر دین از آن برتافتیکز پدر میراث مفتش یافتی
مرد میراثی چه داند قدر مال؟رستمی جان کند و مجان یافت زال
چون بگریانم، بجوشد رحمتمآن خروشنده بنوشد نعمتم
گر نخواهم داد، خود ننمایمشچونش کردم بسته دل بگشایمش
رحمتم موقوفِ آن خوشگریههاستچون گریست، از بحرِ رحمت موج خاست