بخش ۱ - سر آغاز
مدتی این مثنوی تأخیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نوخون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو
چون ضیاءالحق حسامالدین عنانباز گردانید ز اوج آسمان
چون به معراج حقایق رفته بودبیبهارش غنچهها ناکَفته بود
چون ز دریا سوی ساحل بازگشتچنگ شعر مثنوی باساز گشت
مثنوی که صیقل ارواح بودبازگشتش روز استفتاح بود
مطلع تاریخ این سودا و سودسال اندر ششصد و شصت و دو بود
بلبلی زینجا برفت و بازگشتبهر صید این معانی باز گشت
ساعد شَه مسکن این باز بادتا ابد بر خلق این در باز باد
آفت این در هوا و شهوت استورنه اینجا شربت اندر شربت است
این دهان بربند تا بینی عیانچشمبند آن جهان حلق و دهان
ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخیوی جهان تو بر مثال برزخی
نور باقی پهلوی دنیای دونشیر صافی پهلوی جوهای خون
چون درو گامی زنی بی احتیاطشیر تو خون میشود از اختلاط
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفسشد فراق صدر جنّت طوق نفس
همچو دیو از وی فرشته میگریختبهر نانی چند آب چشم ریخت
گرچه یک مو بُد گنه کو جسته بودلیک آن مو در دو دیده رسته بود
بود آدم دیدهٔ نور قدیمموی در دیده بود کوه عظیم
گر در آن آدم بکردی مشورتدر پشیمانی نگفتی معذرت
زانک با عقلی چو عقلی جفت شدمانع بد فعلی و بد گفت شد
نفس با نفس دگر چون یار شدعقل جزوی عاطل و بیکار شد
چون ز تنهایی تو نومیدی شویزیر سایهٔ یار خورشیدی شوی
رو بجو یار خدایی را تو زودچون چنان کردی خدا یار تو بود
آنک در خلوت نظر بر دوختهستآخر آن را هم ز یار آموختهست
خلوت از اغیار باید نه ز یارپوستین بهر دی آمد نه بهار
عقل با عقل دگر دوتا شودنور افزون گشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شودظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
یار چشم تست ای مرد شکاراز خس و خاشاک او را پاک دار
هین به جاروبِ زبان گردی مکنچشم را از خس رهآوردی مکن
چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بودروی او ز آلودگی ایمن بود
یار آیینهست جان را در حزندر رخ آیینه ای جان دم مزن
تا نپوشد روی خود را در دمتدم فرو خوردن بباید هر دمت
کم ز خاکی چونک خاکی یار یافتاز بهاری صد هزار انوار یافت
آن درختی کو شود با یار جفتاز هوای خوش ز سر تا پا شکفت
در خزان چون دید او یار خلافدر کشید او رو و سر زیر لحاف
گفت یار بد بلا آشفتن استچونک او آمد طریقم خفتن است
پس بخسپم باشم از اصحاب کهفبه ز دقیانوس آن محبوس لهف
یقظهشان مصروف دقیانوس بودخوابشان سرمایهٔ ناموس بود
خواب بیداریست چون با دانشاستوای بیداری که با نادان نشست
چونک زاغان خیمه بر بهمن زدندبلبلان پنهان شدند و تن زدند
زانک بیگلزار بلبل خامش استغیبت خورشید بیداریکش است
آفتابا ترک این گلشن کنیتا که تحتالارض را روشن کنی
آفتاب معرفت را نقل نیستمشرق او غیر جان و عقل نیست
خاصه خورشید ِکمالی کان سریستروز و شب کردار او روشنگریست
مطلع شمس آی گر اسکندریبعد از آن هرجا روی نیکو فری
بعد از آن هرجا روی مشرق شودشرقها بر مغربت عاشق شود
حس خفاشت سوی مغرب دوانحس درپاشت سوی مشرق روان
راه حس راه خرانست ای سوارای خران را تو مزاحم، شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حسآن چو زر سرخ و این حسها چو مس
اندر آن بازار کهاهل محشرندحس مس را چون حس زر کی خرند؟
حس ابدان قوُت ظلمت میخوردحس جان از آفتابی میچرد
ای ببرده رخت حسها سوی غیبدست چون موسی برون آور ز جیب
ای صفاتت آفتاب معرفتو آفتاب چرخ بند یک صفت
گاه خورشیدی و گه دریا شویگاه کوه قاف و گه عنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در ذات خویشای فزون از وهمها وز بیش بیش
روح با علمست و با عقلست یارروح را با تازی و ترکی چه کار؟
از تو ای بینقش با چندین صورهم مشبه هم موحد خیرهسر
گه مشبه را موحد میکندگه موحد را صور ره میزند
گه ترا گوید ز مستی بوالحسنیا صغیر السن یا رطب البدن
گاه نقش خویش ویران میکندآن پی تنزیه جانان میکند
چشم حس را هست مذهب اعتزالدیدهٔ عقلست سنی در وصال
سخرهٔ حساند اهل اعتزالخویش را سنی نمایند از ضلال
هر که بیرون شد ز حس سنی ویاستاهل بینش چشم عقل خوشپیاست
گر بدیدی حس حیوان شاه راپس بدیدی گاو و خر الله را
گر نبودی حس دیگر مر تراجز حس حیوان ز بیرون هوا
پس بنیآدم مکرم کی بدی؟کی به حس مشترک محرم شدی؟
نامصور یا مصور گفتنتباطل آمد بی ز صورت رَستنت
نامصور یا مصور پیش اوستکو همه مغزست و بیرون شد ز پوست
گر تو کوری، نیست بر اعمی حرجورنه رو کالصبر مفتاح الفرج
پردههای دیده را داروی صبرهم بسوزد هم بسازد شرح صدر
آینهٔ دل چون شود صافی و پاکنقشها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش رافرش دولت را و هم فراش را
چون خلیل آمد خیال یار منصورتش بت، معنی او بتشکن
شکر یزدان را که چون او شد پدیددر خیالش جان خیال خود بدید
خاک درگاهت دلم را میفریفتخاک بر وی کو ز خاکت میشکیفت
گفتم ار خوبم پذیرم این ازوورنه خود خندید بر من زشترو
چاره آن باشد که خود را بنگرمورنه او خندد مرا من کی خرم
او جمیلست و محب للجمالکی جوان نو گزیند پیر زال
خوب خوبی را کند جذب این بدانطیبات و طیبین بر وی بخوان
در جهان هر چیز چیزی جذب کردگرم گرمی را کشید و سرد سرد
قسم باطل باطلان را میکشندباقیان از باقیان هم سرخوشند
ناریان مر ناریان را جاذباندنوریان مر نوریان را طالباند
چشم چون بستی ترا جان کندنیستچشم را از نور روزن صبر نیست
چشم چون بستی تو را تاسه گرفتنور چشم از نور روزن کی شکفت؟
تاسهٔ تو جذب نور چشم بودتا بپیوندد به نور روز زود
چشم باز ار تاسه گیرد مر تو رادانکه چشم دل ببستی، بر گشا
آن تقاضای دو چشم دل شناسکو همیجوید ضیای بیقیاس
چون فراق آن دو نور بیثباتتاسه آوردت گشادی چشمهات
پس فراق آن دو نور پایدارتاسه میآرد مر آن را پاس دار
او چو میخواند مرا من بنگرملایق جذبم و یا بد پیکرم
گر لطیفی زشت را در پی کندتسخری باشد که او بر وی کند
کی ببینم روی خود را ای عجب؟تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب؟
نقش جان خویش من جستم بسیهیچ میننمود نقشم از کسی
گفتم آخر آینه از بهر چیستتا بداند هر کسی کو چیست و کیست
آینهٔ آهن برای پوستهاستآینهٔ سیمای جان سنگیبهاست
آینهٔ جان نیست الا روی یارروی آن یاری که باشد زان دیار
گفتم ای دل آینهٔ کلی بجورو به دریا، کار بر ناید بهجو
زین طلب بنده به کوی تو رسیددرد مریم را به خرمابن کشید
دیدهٔ تو چون دلم را دیده شدشد دل نادیده غرق دیده شد
آینهٔ کلی ترا دیدم ابددیدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم آخر خویش را من یافتمدر دو چشمش راه روشن یافتم
گفت وهمم کان خیال تست هانذات خود را از خیال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز دادکه منم تو تو منی در اتحاد
کاندرین چشم منیر بی زوالاز حقایق راه کی یابد خیال؟
در دو چشم غیر من تو نقش خودگر ببینی آن خیالی دان و رد
زانک سرمهٔ نیستی در میکشدباده از تصویر شیطان میچشد
چشمشان خانهٔ خیالست و عدمنیستها را هست بیند لاجرم
چشم من چون سرمه دید از ذوالجلالخانهٔ هستیست نه خانهٔ خیال
تا یکی مو باشد از تو پیش چشمدر خیالت گوهری باشد چو یشم
یشم را آنگه شناسی از گهرکز خیال خود کنی کلی عبر
یک حکایت بشنو ای گوهرشناستا بدانی تو عیان را از قیاس