بخش ۹۲ - رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر
بس دراز است این، حدیث خواجه گوتا چه شد احوال آن مرد نکو
خواجه اندر آتش و درد و حنینصد پراکنده همیگفت این چنین
گه تناقض گاه ناز و گه نیازگاه سودای حقیقت گه مجاز
مرد غرقه گشته جانی میکنددست را در هر گیاهی میزند
تا کدامش دست گیرد در خطردست و پایی میزند از بیم سر
دوست دارد یار این آشفتگیکوشش بیهوده به از خفتگی
آنک او شاهست او بی کار نیستناله از وی طرفه کو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان ای پسرکل یوم هو فی شان ای پسر
اندرین ره میتراش و میخراشتا دم آخر دمی فارغ مباش
تا دم آخر دمی آخر بودکه عنایت با تو صاحب سِر بود
هر چه میکوشند اگر مرد و زنستگوش و چشم شاه جان بر روزنست