گنج

بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی

چونک تا اقصای هندستان رسیددر بیابان طوطیی چندی بدید
مرکب استانید پس آواز دادآن سلام و آن امانت باز داد
طوطیی زان طوطیان لرزید بساوفتاد و مُرد و بگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبرگفت رفتم در هلاک جانور
این مگر خویشست با آن طوطیکاین مگر دو جسم بود و روح یک
این چرا کردم چرا دادم پیامسوختم بیچاره را زین گفتِ خام
این زبان چون سنگ و هم آهن وشستوانچ بجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن بر هم گزافگه ز روی نقل و گه از روی لاف
زانک تاریکست و هر سو پنبه‌زاردرمیان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختندزان سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کندروبهان مرده را شیران کند
جانها در اصل خود عیسی‌دمندیک زمان زخمند و گاهی مرهمند
گر حجاب از جانها بر خاستیگفت هر جانی مسیح‌آساستی
گر سخن خواهی که گویی چون شکرصبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکانهست حلوا آرزوی کودکان
هرکه صبر آورد گردون بر رودهر که حلوا خورد واپس‌تر رود