گنج

بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه

مرد گفتش کای امیرالمؤمنینجان ز بالا چون در آمد در زمین
مرغ بی‌اندازه چون شد در قفسگفت حقّ بر جانْ فسونْ خوانْد و قصص
بر عدمها کان ندارد چشم و گوشچون فسون خوانَد همی آید به جوش
از فسونِ او عدمها زودْ زودخوش معلق می‌زند سوی وجود
باز بر موجود افسونی چو خوانْدزو دو اسپه در عدم موجود راند
گفت در گوش گُل و خندانش کردگفت با سنگ و عقیق کانش کرد
گفت با جسمْ آیتی تا جان شد اوگفت با خورشیدْ تا رخشان شد او
باز در گوشش دمد نکتهٔ مخوفدر رخ خورشید افتد صد کسوف
تا به گوش ابر آن گویا چه خوانْدکو چو مَشک از دیدهٔ خود اشک راند
تا به گوش خاک حق چه خوانده استکو مراقب گشت و خامش مانده است
در تردد هر که او آشفته استحق به گوش او معما گفته است
تا کند محبوسش اندر دو گمانآن کنم آن گفت یا خود ضد آن
هم ز حق ترجیح یابد یک طرفزان دو یک را برگزیند زان کنف
گر نخواهی در تردد هوش جانکم فشار این پنبه اندر گوش جان
تا کنی فهم آن معماهاش راتا کنی ادراک رمز و فاش را
پس محل وحی گردد گوش جانوحی چه بود گفتنی از حس نهان
گوش جان و چشم جان جز این حس استگوش عقل و گوش ظن زین مفلس است
لفظ جبرم عشق را بی‌صبر کردوانک عاشق نیست حبس جبر کرد
این معیت با حقست و جبر نیستاین تجلی مه است این ابر نیست
ور بود این جبر جبر عامه نیستجبر آن امارهٔ خودکامه نیست
جبر را ایشان شناسند ای پسرکه خدا بگشادشان در دل بصر
غیب و آینده بریشان گشت فاشذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش
اختیار و جبر ایشان دیگرستقطره‌ها اندر صدفها گوهرست
هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگدر صدف آن در خردست و سترگ
طبع ناف آهوست آن قوم رااز برون خون و درونشان مشکها
تو مگو کین مایه بیرون خون بودچون رود در ناف مشکی چون شود
تو مگو کین مس برون بد محتقردر دل اکسیر چون گیرد گهر
اختیار و جبر در تو بد خیالچون دریشان رفت شد نور جلال
نان چو در سفره‌ست باشد آن جماددر تن مردم شود او روح شاد
در دل سفره نگردد مستحیلمستحیلش جان کند از سلسبیل
قوت جانست این ای راست‌خوانتا چه باشد قوت آن جان جان
گوشت پارهٔ آدمی با عقل و جانمی‌شکافد کوه را با بحر و کان
زور جان کوه کن شق حجرزور جان جان در انشق القمر
گر گشاید دلْ سرِ انبان رازجان به سوی عرش سازد ترک‌تاز