بخش ۷۴ - جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را
جمع گشتند آن زمان جمله وحوششاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
حلقه کردند او چو شمعی در میانسجده آوردند و گفتندش که هان
تو فرشتهٔ آسمانی یا پرینی تو عزرائیل شیرانِ نری
هرچه هستی جان ما قربان تُستدست بُردی دست و بازویت درست
راند حق این آب را در جوی توآفرین بر دست و بَر بازوی تو
باز گو تا چون سگالیدی به مکرآن عوان را چون بمالیدی به مکر
بازگو تا قصّه درمانها شودبازگو تا مرهمِ جانها شود
بازگو کز ظلم آن اِستمنُماصد هزاران زخم دارد جان ما
گفت تأییدِ خدا بُد ای مِهانورنه خرگوشی که باشد در جهان
قوّتم بخشید و دل را نور دادنورِ دل مر دست و پا را زور داد
از بَرِ حق میرسد تفضیلهاباز هم از حق رسد تبدیلها
حق بدور نوبت این تأیید رامینماید اهل ظنّ و دید را