بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را
گفت ای یاران حقم الهام دادمر ضعیفی را قوی رایی فتاد
آنچ حق آموخت مر زنبور راآن نباشد شیر را و گور را
خانهها سازد پر از حلوای ترحق برو آن علم را بگشاد در
آنچ حق آموخت کرم پیله راهیچ پیلی داند آن گون حیله را
آدم خاکی ز حق آموخت علمتا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملک را درشکستکوری آنکس که در حق در شکست
زاهد ششصد هزاران ساله راپوزبندی ساخت آن گوساله را
تا نتاند شیر علم دین کشیدتا نگردد گرد آن قصر مشید
علمهای اهل حس شد پوزبندتا نگیرد شیر از آن علم بلند
قطرهٔ دل را یکی گوهر فتادکان به دریاها و گردونها نداد
چند صورت آخر ای صورتپرستجان بیمعنیت از صورت نرست
گر بصورت آدمی انسان بدیاحمد و بوجهل خود یکسان بدی
نقش بر دیوار مثل آدمستبنگر از صورت چه چیز او کمست
جان کمست آن صورت با تاب رارو بجو آن گوهر کمیاب را
شد سر شیران عالم جمله پستچون سگ اصحاب را دادند دست
چه زیانستش از آن نقش نفورچونک جانش غرق شد در بحر نور
وصف و صورت نیست اندر خامههاعالم و عادل بود در نامهها
عالم و عادل همه معنیست بسکش نیابی در مکان و پیش و پس
میزند بر تن ز سوی لامکانمینگنجد در فلک خورشید جان