گنج

بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۹ بیت
گفت امیر المؤمنین با آن جوانکه به هنگام نبرد ای پهلوان
چون خدو انداختی در روی مننفس جنبید و تبه شد خوی من
نیم بهر حق شد و نیمی هواشرکت اندر کار حق نبود روا
تو نگاریدهٔ کف مولیستیآنِ حقی کردهٔ من نیستی
نقش حق را هم به امر حق شکنبر زجاجهٔ دوست سنگ دوست زن
گبر این بشنید و نوری شد پدیددر دل او تا که زناری برید
گفت من تخم جفا می‌کاشتممن ترا نوعی دگر پنداشتم
تو ترازوی احدخو بوده‌ایبل زبانهٔ هر ترازو بوده‌ای
تو تبار و اصل و خویشم بوده‌ایتو فروغ شمع کیشم بوده‌ای
من غلام آن چراغ چشم‌جوکه چراغت روشنی پذرفت ازو
من غلام موج آن دریای نورکه چنین گوهر بر آرد در ظهور
عرضه کن بر من شهادت را که منمر ترا دیدم سرافراز زمن
قرب پنجه کس ز خویش و قوم اوعاشقانه سوی دین کردند رو
او به تیغ حلم چندین حلق راوا خرید از تیغ و چندین خلق را
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتربل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
ای دریغا لقمه‌ای دو خورده شدجوشش فکرت از آن افسرده شد
گندمی خورشید آدم را کسوفچون ذنب شعشاع بدری را خسوف
اینت لطف دل که از یک مشت گلماه او چون می‌شود پروین‌گسل
نان چو معنی بود خوردش سود بودچونک صورت گشت انگیزد جحود
همچو خار سبز کاشتر می‌خوردزان خورش صد نفع و لذت می‌برد
چونک آن سبزیش رفت و خشک گشتچون همان را می‌خورد اشتر ز دشت
می‌دراند کام و لنجش ای دریغکانچنان ورد مربی گشت تیغ
نان چو معنی بود، بود آن خار سبزچونک صورت شد کنون خشکست و گبز
تو بدان عادت که او را پیش ازینخورده بودی ای وجود نازنین
بر همان بو می‌خوری این خشک رابعد از آن کامیخت معنی با ثری
گشت خاک‌آمیز و خشک و گوشت‌برزان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر
سخت خاک‌آلود می‌آید سخنآب تیره شد سر چه بند کن
تا خدایش باز صاف و خوش کنداو که تیره کرد هم صافش کند
صبر آرد آرزو را نه شتابصبر کن والله اعلم بالصواب