گنج

بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را

دل بدو دادند ترسایان تمامخود چه باشد قوّت تقلیدِ عام
در درون سینه مِهرش کاشتندنایبِ عیسیش می‌پنداشتند
او به سِر دجّال یک چشم لعینای خدا فریاد رَس نِعْمَ المُعین
صد هزاران دام و دانه‌ست ای خداما چو مرغانِ حریص بی‌نوا
دم به دم ما بستهٔ دام نویمهر یکی گر باز و سیمرغی شویم
می‌رهانی هر دمی ما را و بازسوی دامی می‌رویم ای بی‌نیاز
ما درین انبار گندم می‌کنیمگندم جمع آمده گُم می‌کنیم
می‌نیندیشیم آخر ما به هوشکین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبارِ ما حفره زدستوز فَنَش انبار ما ویران شدست
اوّل ای جان دفع شَرِّ موش کنوانگهان در جمع گندم، جوش کن
بشنو از اخبار آن صدر الصّدورلا صَلوةَ تَمَّ اِلّا بِالحُضور
گر نه موشی دزد، در انبار ماستگندم اعمالِ چل ساله کجاست؟
ریزه‌ریزه صدقِ هر روزه چِراجمع می‌ناید درین انبار ما؟
بس ستارهٔ آتش از آهن جهیدوان دل سوزیده پذرفت و کشید
لیک در ظلمت یکی دزدی نهانمی‌نهد انگشت بر استارگان
می‌کُشد استارگان را یک به یکتا که نفروزد چراغی از فلک
گر هزاران دام باشد در قَدمچون تو با مایی نباشد هیچ غم
چون عنایاتت بود با ما مقیمکی بود بیمی از آن دزد لئیم
هر شبی از دام تن ارواح رامی‌رهانی می‌کَنی الواح را
می‌رهند ارواح هر شب زین قفسفارغان نه حاکم و محکومِ کَس
شب ز زندان بی‌خبر زندانیانشب ز دولت بی‌خبر سُلطانیان
نه غم و اندیشهٔ سود و زیاننه خیالِ این فلان و آن فلان
حالِ عارف این بود بی‌خواب هَمگفت ایزد «هُمْ رُقودًٌ» زین مَرَم
خفته از احوال دنیا روز و شبچون قلم در پنجهٔ تقلیبِ رَب
آنک او پنجه نبیند در رقمفِعل پندارد به جنبش از قلم
شمّه‌ای زین حالِ عارف وانمودعقل را هم خوابِ حِسّی در ربود
رَفته در صحرای بی‌چون جانشانروحشان آسوده و ابدانشان
وز صفیری باز دام اندر کشیجمله را در داد و در داوَر کشی
چونک نور صبحدم سَر بر زندکرکس زرّین گردون پر زند
فالق الاِصباح اسرافیل‌وارجمله را در صورت آرد زان دیار
روح‌های منبسط را تن کندهر تنی را باز آبستن کند
اسپِ جان‌ها را کُند عاری ز زینسِرّ «اَلنَوْمُ اخُ المَوت»ست این
لیک بهر آنک روز آیند بازبر نهد بر پایشان بندِ دراز
تا که روزش واکشد زان مَرغزاروز چراگاه آردش در زیرِ بار
کاش چون اصحاب کهف این روح راحفظ کردی یا چو کشتی نوح را
تا ازین طوفانِ بیداری و هوشوا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش
ای بسی اصحابِ کهف اندر جهانپهلوی تو پیش تو هست این زمان
یار با او غار با او در سُرودمُهر بر چشمست و بر گوشت، چه سود؟