بخش ۱۳۵ - مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة
فازن بالحرة پی این شد مثلفاسرق الدرة بدین شد منتقل
بنده سوی خواجه شد او ماند زاربوی گل شد سوی گل او ماند خار
او بمانده دور از مطلوب خویشسعی ضایع، رنج باطل، پای ریش
همچو صیادی که گیرد سایهایسایه کی گردد ورا سرمایهای
سایهٔ مرغی گرفته مرد سختمرغ حیران گشته بر شاخ درخت
کین مدمغ بر کی میخندد عجباینت باطل اینت پوسیده سبب
ور تو گویی جزو پیوستهٔ کلستخار میخور خار مقرون گلست
جز ز یک رو نیست پیوسته به کلورنه خود باطل بدی بعث رسل
چون رسولان از پی پیوستنندپس چه پیوندندشان چون یک تنند
این سخن پایان ندارد ای غلامروز بیگه شد حکایت کن تمام