گنج

بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را

او وزیری داشت گَبْر و عِشوِه دِهکو بَر آبْ از مَکر بَر بَستی گِرِه
گفت: تَرسایان پناهِ جان کُننددینِ خود را از مَلِک پنهان کنند
کم کُش ایشان را، که کشتن سود نیستدین ندارد بویْ، مُشک و عود نیست
سِرّ پنهانست اندر صد غِلافظاهرش با تُست و باطن بَر خِلاف
شاه گفتش: پس بگو تدبیر چیست؟چارهٔ آن مَکر و آن تزویر چیست؟
تا نمانَد در جهان نصرانیینی هویدا دین و نه پنهانیی
گفت: ای شَه، گوش و دستم را ببُربینی‌ام بشکاف و لب در حُکمِ مُر
بعد از آن در زیرِ دار آور مراتا بخواهد یک شفاعت‌گر مرا
بر مُنادی‌گاه کُن این کارْ توبر سرِ راهی که باشد چارسو
آنگَهَم از خْوَد بِران تا شهرِ دورتا دَر اندازم دَریشان شَرّ و شور