بخش ۱۲۰ - تسلیم کردن مرد خود را به آنچ التماس زن بود از طلب معیشت و آن اعتراضِ زن را اشارات حق دانستن. به نزد عقلِ هر داننده ای هست، که با گردنده گرداننده ای هست
مرد زان گفتن پیشمان شد چنانکز عوانی ساعت مردن عوان
گفت خصم جانِ جان چون آمدمبر سر جان من لگدها چون زدم
چون قضا آید فرو پوشد بصرتا نداند عقل ما پا را ز سر
چون قضا بگذشت خود را میخوردپرده بدریده گریبان میدرد
مرد گفت ای زن پیشمان میشومگر بدم کافر مسلمان میشوم
من گنهکار توم رحمی بکنبر مکن یکبارگیم از بیخ و بن
کافر پیر ار پشیمان میشودچونک عذر آرد مسلمان میشود
حضرت پر رحمتست و پر کرمعاشق او هم وجود و هم عدم
کفر و ایمان عاشق آن کبریامس و نقره بندهٔ آن کیمیا