بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش
زن چو دید او را که تند و توسنستگشت گریان گریه خود دام زنست
گفت از تو کی چنین پنداشتماز تو من اومید دیگر داشتم
زن در آمد از طریق نیستیگفت من خاک شماام نی ستی
جسم و جان و هرچه هستم آن تستحکم و فرمان جملگی فرمان تست
گر ز درویشی دلم از صبر جستبهر خویشم نیست آن بهر تو است
تو مرا در دردها بودی دوامن نمیخواهم که باشی بینوا
جان تو کز بهر خویشم نیست ایناز برای تستم این ناله و حنین
خویش من والله که بهر خویش توهر نفس خواهد که میرد پیش تو
کاش جانت کش روان من فدااز ضمیر جان من واقف بُدا
چون تو با من این چنین بودی بظنهم ز جان بیزار گشتم هم ز تن
خاک را بر سیم و زر کردیم چونتو چنینی با من ای جان را سکون
تو که در جان و دلم جا میکنیزین قدر از من تبرا میکنی
تو تبرا کن که هستت دستگاهای تبرای ترا جان عذرخواه
یاد میکن آن زمانی را که منچون صنم بودم تو بودی چون شمن
بنده بر وفق تو دل افروختهستهرچه گویی پخت گوید سوختهست
من سپاناخ تو با هرچهم پزییا ترشبا یا که شیرین میسزی
کفر گفتم نک به ایمان آمدمپیش حکمت از سر جان آمدم
خوی شاهانهیْ ترا نشناختمپیش تو گستاخ خر درتاختم
چون ز عفو تو چراغی ساختمتوبه کردم اعتراض انداختم
مینهم پیش تو شمشیر و کفنمیکشم پیش تو گردن را بزن
از فراق تلخ میگویی سُخُنهر چه خواهی کن ولیکن این مکن
در تو از من عذرخواهی هست سربا تو بی من او شفیعی مستمر
عذر خواهم در درونت خلق تستز اعتماد او دل من جرم جست
رحم کن پنهان ز خود ای خشمگینای که خلقت به ز صد من انگبین
زین نسق میگفت با لطف و گشاددر میانه گریهای بر وی فتاد
گریه چون از حد گذشت و های هایزو که بی گریه بُد او خود دلربای
شد از آن باران یکی برقی پدیدزد شراری در دل مرد وحید
آنک بندهیْ روی خوبش بود مردچون بود چون بندگی آغاز کرد
آنک از کبرش دلت لرزان بودچون شوی چون پیش تو گریان شود
آنک از نازش دل و جان خون بودچونک آید در نیاز او چون بود
آنک در جور و جفااش دام ماستعذر ما چهبْوَد چو او در عذر خاست
زین للناس حق آراستهستزانچ حق آراست چون دانند جست
چون پی یسکن الیهاش آفریدکی تواند آدم از حوا برید
رستم زال ار بود وز حمزه بیشهست در فرمان اسیر زال خویش
آنک عالم مست گفتش آمدیکلمینی یا حمیرا میزدی
آب غالب شد بر آتش از لهیبزآتش او جوشد چو باشد در حجیب
چونک دیگی حایل آمد هر دو رانیست کرد آن آب را کردش هوا
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبیباطنا مغلوب و زن را طالبی
این چنین خاصیتی در آدمیستمهر حیوان را کمست آن از کمیست