بخش ۱۱۶ - نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بینوایی خویشتن
گفت ای زن تو زنی یا بوالحزنفقر فخر آمد مرا بر سر مزن
مال و زر سر را بود همچون کلاهکل بود او کز کله سازد پناه
آنک زلف جعد و رعنا باشدشچون کلاهش رفت خوشتر آیدش
مرد حق باشد بمانند بصرپس برهنه به که پوشیده نظر
وقت عرضه کردن آن بردهفروشبر کند از بنده جامهٔ عیبپوش
ور بود عیبی برهنهش کی کندبل بجامه خدعهای با وی کند
گوید این شرمنده است از نیک و بداز برهنه کردن، او از تو رمد
خواجه در عیبست غرقه تا به گوشخواجه را مالست و مالش عیبپوش
کز طمع عیبش نبیند طامعیگشت دلها را طمعها جامعی
ور گدا گوید سخن چون زر کانره نیابد کالهٔ او در دکان
کار درویشی ورای فهم تستسوی درویشی بمنگر سست سست
زانک درویشان ورای ملک و مالروزیی دارند ژرف از ذوالجلال
حق تعالی عادلست و عادلانکی کنند استمگری بر بیدلان
آن یکی را نعمت و کالا دهندوین دگر را بر سر آتش نهند
آتشش سوزا که دارد این گمانبر خدا و خالق هر دو جهان
فقر فخری از گزافست و مجاز؟نه هزاران عز پنهانست و ناز
از غضب بر من لقبها راندییارگیر و مارگیرم خواندی
گر بگیرم برکنم دندان مارتاش از سر کوفتن نبود ضرار
زانک آن دندان عدو جان اوستمن عدو را میکنم زین علم دوست
از طمع هرگز نخوانم من فسوناین طمع را کردهام من سرنگون
حاش لله طمع من از خلق نیستاز قناعت در دل من عالمیست
بر سر امرودبن بینی چنانزان فرودآ تا نماند آن گمان
چون که بر گردی تو سرگشته شویخانه را گردنده بینی و آن توی