بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی
یک شب اعرابیزنی مر شوی راگفت و از حد برد گفت و گوی را
کین همه فقر و جفا ما میکشیمجمله عالم در خوشی ما ناخوشیم
نانمان نه، نانخورشمان درد و رشککوزهمان نه، آبمان از دیده اشک
جامهٔ ما، روز تاب آفتابشب، نهالین و لحاف از ماهتاب
قرص مه را قرص نان پنداشتهدست سوی آسمان برداشته
ننگ درویشان ز درویشی ماروز شب، از روزیاندیشی ما
خویش و بیگانه شده از ما رمانبر مثال سامری از مردمان
گر بخواهم از کسی یک مشت نسکمر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک
مر عرب را فخر غزوست و عطادر عرب تو همچو اندر خط خطا
چه غزا ما بیغزا خود کشتهایمما به تیغ فقر بیسر گشتهایم
چه عطا ما بر گدایی میتنیممر مگس را در هوا رگ میزنیم
گر کسی مهمان رسد گر من منمشب بخسپد، دلقش از تن بر کنم