گنج

مناجات

۱۰ بیت

ملکا و پادشاها! در این لحظه و در این ساعت، تحف تحیات و صلات صلوات به روان پاک سید المرسلین، چراغ آسمان و زمین، محمد رسول الله در رسان، بیضه‌های اعمال نهاده‌ایم بر خاشاک از آسیب چنگال گربهٔ شهوت نگاه دار. ماهرویان عمل، کاهربایی دارند در دل ما، خداوندا! ما را هنگی و قوتی بخش تا ربوده نشود. تن شوره گشتهٔ ما راکه از آب شور حرص، شوره گشته است، به توفیق مجاهده، پاک و طیب گردان. دل ما راکه از خیل خیال وسوسه‌ها پای کوب گشته است، به باران توفیق و خضر طاعات مزین گردان. تابهٔ طبع ما را از صدمهٔ سنگ سنگین دلان نگاه دار. به وقت مرگ چون مرغ جان ما از قفص قالب، بیرون خواهد رفتن، شاخهای درخت سبز سعادت، مرغ روح ما را بنما تادر آرزوی آن، پر و بال خوش بزند و به نشاط بی اکراه بیرون پرد.

هم تو به عنایت الهیآنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت تن رهاییم دهبا نور خود آشناییم ده
روزیکه مرا ز من ستانیضایع مکن از من آنچه دانی
و آن دمکه مرا به من دهی بازیک سایهٔ لطف بر من انداز
تا با تو قرین نور گردمچون نور ز سایه دور گردم
آن سایه نه کز چراغ دور استآن سایه که از چراغ نور است
من بیکس و رختها نهانیهان ایکس بیکسان تو دانی
تا چندکنم ز مرگ فریادگر مرگم از اوست مرگ من باد
گر بنگرم آنچنانکه رای استآن مرگ نه مرگ، نقل جای است
از خوردگهی به خوابگاهیوز خوابگهی به بزم شاهی

که: «والناشطات نشطا». افتتاح مقالات به حدیثی کنیم از احادیث مصطفوی صلوات الله علیه لقد جاء فی «دُرر الاخبار» عن النبی المختار علیه افضل الصلوات و اعلاها و اکمل التحیات و اسناها انه قال لحارثه صباح یوم: «کیف اصبحت یا حارثه؟ قال: اصبحت مومناً قال: ان لکل حق حقیقه فما حقیقة ایمانک؟ قال: عزلت نفسی عن الدنیا فاظماءت نهاری و اسهرت لیلی فکاءنی انظر الی عرش ربی بارزاً وکانی انظر الی اهل الجنه یتزاورون و الی اهل النار یتغاوون فقال النبی: «اصبت فالزم» ثم اقبل الی اصحابه و قال: «هذا عبدا نوّر الله قلبه بنور جلاله». سید المرسلین، چراغ آسمان و زمین صلی الله علیه و سلم روزی میان یاران نشسته بود روی، به حارثه کرد و گفت: ای حارثه! امروز چون برخاستی از خواب؟ گفت: مؤمن برخاستم. مؤمن راستی، مؤمن حقیقی، مؤمن بیگمان و تقلید.

آن جایکه احرار نشینند، نشستیموان کار که ابرار گزیدند، گزیدیم
دیدیم که در عهدۀ صدگونه وبالیمخود را به یکی جان ز همه باز خریدیم
مارا همه مقصود به آمرزش حق بودالمنة لله که به مقصود رسیدیم

پیغامبر صلی الله علیه و سلم فرمودکه: هر راستی را نشانی است و هر حقیقتی را علامتی است. نشان ایمان تو چیست؟

گفت: یا رسول الله! من از دنیا دور شدم که دنیا را دام غرور دیدم و حجاب نور دیدم. به روز، تشنه صبر کردم و شب، بیدار بودم و این ساعت معین عرش رحمان را به چشم ظاهر میبینم، چنانکه خلق، آسمان را میبینند و اهل بهشت را میبینم به این چشم ظاهر، میان بهشت یکدیگر را زیارت میکنند و کنار می‌گیرند و اهل دوزخ را با این چشم می‌بینم که غریو می‌کنند و فریادشان به گوش ظاهر می‌شنوم.

رسول صلی الله علیه و سلم فرمود: «اصبت فالزم»: یافتی، راه راست دیدی. آنچه میبینی هم بر این روش محکم باش، تا آنچه دیدی مقام تو شود و ملک تو شود، زیرا دیدن دیگر است و ملک شدن دیگر. بعد از آن رسول صلی الله و علیه و سلم رو به یاران کرد و فرمود: «هذا عبد نوّر الله قلبه بنور جلاله»: این بنده، آن بنده است که خدای عزو جل.

آن سرمه کش بلندبینان در بازکن درون نشینان

چشم دل این مرد را سرمهٔ معرفت کشیده است و چشم و دل او را منور گردانیده است.

گر پردۀ هستیت بسوزی به ریاضتبیرون شوی زین ورطه که این خلق در آن است
پنهان شوی از خویش و ز کونین بیکبار بر دیدۀ تو این سر آنگه بعیان است
این عالم نفی است، در اثبات توان دیدسرگشته در این واقعه این خلق از آن است

چون حارثه طاعت خود را پیش آورد که روز به روزه بودم و شب بیدار و از دنیا دور شدم تا اینها دیدم و شنیدم، آنچه خلق نمیبینند و نمیشنوند، رسول صلی الله علیه و سلم به لطف او را بیدار کرد که نماز خود را مبین، نیاز خود را مگو، آن به عنایت و بخشش حق دان.

از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جانهم تو بنا نهادی، هم تو تمامگردان
دارالسلام ما را، دارالملام کردیدارالملام ما را، دار السلام گردان

باز سپیدی پرید از دست شاه به دستوری برگوشهٔ بام نشست. طفلان در فر و جمال آن باز حیران شدند. تی تی و توتو می‌کنند و از دور میپندارند که آن باز سلطان، از بهر تی تی و توتوی ایشان نشسته است. ندانند که آن باز به عنایت پادشاه به گوشهٔ آن ویرانه نشسته است. «نور الله قلبه بنور جلاله» یعنی مگو که روز چنین کردم و شب چنان کردم، الا بگو که آن خداوندی که روز را منور کرد و شب را مستر کرد به عنایت خویش و بخشش خویش بر دل و دیدۀ من رحمت کرد.

دل کیست کو حدیث خود و درد خود کندپیدا بود که جنبش دل تا کجا رسد!

«لاتکونوا من ابناء العمل و کونوا من ابناء الازل» زاهدان از عمل اندیشند که چنین کنیم و چنان کنیم. عارفان از ازل اندیشند که حق چنین کرد و چنان کرد و از های و هوی عمل خود نیندیشند.

عارفان چون دم از قدیم زنندهای و هورا میان دو نیم زنند

«الزاهد یقول کیف اصنع و العارف یقول کیف یصنع»

زاهد از ترس گفته من چه کنمدر میان چنین محن چه کنم
عارف از عشق گفته او چه کندعجب از بهر من خدا چه تند
نظر آن بود به سوی خودیکه کنم نیک و نگروم به بدی
نظر این بود به سوی خدانگرد دائما به روی خدا
نظر الزاهدین فی الاعمالنظر العارفین فی اضمحلال
صحوة الزاهد من الاعمالسکرة العارف من الاجلال
عمل البر متکا الزاهدمطمح العارف لدی الواحد
ذایری نفسه بفعل البرّذاک للحق شاهد فی السر
ذاک احسانه مدی معدودعارف الحق هادم المحدود
ذاک فی الارض عمره یفنیعارف الحق فی البقاء سماء
زاهد اندر میان خوف و رجاعارف الحق طارفوق حجی
مسکن الزاهدین فی ذا الفرشهمة العارفین فی ذی العرش

زاهد می گوید: آه آه چه کنم من؟ عارف می‌گوید: آه تا او چه کند؟

سیر زاهد هر مهی یک روزه راهسیر عارف هر دمی تا تخت شاه
* * *
رخ چو بنمود آن جمال، تو راپاک بر بود آن کمال، تو را
* * *
هرکه آید به سوی او ز حقیقت خبریاندر او از بشریت بنماند اثری
التفاتی نبود همت او را به عللگر همه علت گیرد ز علی تابه ثری
هرکه از خود متلاشی شود و محو ز خویشبه سوی او کند از عین حقیقت نظری
جوهری بیند صافی متحلی به حللمتمکن شده در کالبد جانوری
تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت اورودگر شود تو به تحقیق، که اوشدد گری
* * *
زاهدی چیست؟ ترک بد گفتنعاشقی چیست؟ ترک خود گفتن