گنج

مناجات

۱ بیت

ملکا! این ممالیک و عبید و نیازمندان که به نیازهای صادق و نیت‌های خالص در این موضع جمع آمده‌اند، به امید رحمت تو، همه را به سعادات و مرادات دین و دنیا آراسته دار. امداد الطاف خود را از هر یک بازمگیر. خفتگان خواب غفلت را به تنبیه لطف خود بیدار گردان. شجرهٔ نهاد هر یک را به ثمرهٔ طاعات آراسته گردان. پادشاه وقت، شاه معظم، که ملجاء اقاصی و ادانی روی زمین است از تاب آفتاب نوائبش نگاه دار. قاعدهٔ ملک مستقیمش را به اَمداد و حفظ و اصناف تائید مؤسّس دار. رایت دولتش را به آیت نصر و طغرای سعادت و فیروزی و بهروزی آراسته دار. اقالیم ربع مسکون را از معدلت و سلطنت او سال‌های دراز خالی مگردان. انصار و ارکان دولت را که کلاه جاه از خدمت او یافته‌اند و کمر طاعت او بر میان دارند، همه را سعادت و اقبال افزون دار.

مجلس مولانا فلان الملهّ و الدیّن، نصیر الاسلام و المسلمین، ناصح الملوک و السلاطین، قامع البدعه، ناصر الشریعه، منشی النظر، مفتی البشر که استاد ناصح و مربی مشفق این دعاگوی است و التفات خاطر مبارک وی به هیچ جا از احوال این داعی جدا نیست، خداوندا، این آراستگی ذات که او را داده‌ای، سبب سعادت دین و دنیاوی وی گردان. آن دعایی که فرض و حتم است و افتتاح و ختم سخن جز بدان دعا نشاید، دعای مادر و پدر است که نشو و نما دهندهٔ این نهالند. خداوندا ایشان را در پناه افضال خود آسوده دار، همچنانکه این ضعیف را به زیر پر و جناح تربیت خود بپروریدند. جناح و پرِ احسان خود، بر سر ایشان دار.

«پدر و مادری که ناز آرندانبیا عقل و روح را دارند»

بزرگان و خویشان و دوستان که اینجا جمع آمده‌اند، همه را در نور حضور رحمت خویش دار. همه را به دارالسلام جمع گردان. یا اله العالمین و یا خیر الناصرین، برحمتک یا ارحم الراحمین.

«هر که از ما کند به نیکی یادیادش اندر جهان به نیکی باد»

علمای ملت و واعظان امت را سنّت آن است که در افتتاح اقامت این خبر به حدیثی از احادیث طیبهٔ سید اولاد بنی‌آدم افتتاح کنند. اکنون این دعاگوی مخلص می‌خواهد که بر همان صراط المستقیم قدم زند و در همان منهاج قویم سلوک نماید.

«گر ترا بخت یار خواهد بودعشق را با تو کار خواهد بود
عمر بی عاشقی مدان به‌حسابکان برون از شمار خواهد بود»

حدیث: روی عن عمر بن الخطاب رضی الله عنه انه قال: قال رسول الله صلی الله علیه و سلم: «من خرج من ذل المعاصی الی عز التقوی اغناه الله بلامال و اعزه بلاعشیرة و من رضی من الله بالیسیر من الرزق رضی الله عنه بالقلیل من العمل».

ترجمهٔ حدیث و پارسی خبر آن است که امیرالمؤمنین عمر خطاب رضی الله عنه آن محتسب شهر شریعت، آن عادل مسند اصل طریقت، آن مردی که چون درهٔ عدل در دست امضای اقتضای عقل گرفت، ابلیس را زهرهٔ آن نبود که در بازار وسوسهٔ خویش به طراری و دزدی، جیب دلی بشکافد، که: «ان الشیطان لیفر من ظلّ عمر» عاشقی بود بر حضرت که هرگز نفاق، راه وفاق او نزد. صادقی بود در خدمت که هرگز دهر پر مداهنت، به روغن خیانت، فرق دیانت او چرب نکرده بود.

زَهره دارد حوادث‌طبعیکه بگردد به گرد لشکر ما‌؟
ما به پر می‌پریم سوی فلکزانکه عرش است اصل و جوهر ما

«لولم ابعث لبعثت یا عمر» ای مخاطب خطاب: «حسبک» و ای معاتب عتاب: «و من اتبعک» اگر مرا که محمدم به پیغامبری از حجرهٔ «لولاک لما خلقت الافلاک» بیرون نفرستادندی، ترا که عمری به حکم عدل، اهمیت آن بودی که با منشور«بلغ» به میدان رسالت آخر زمانیان فرستادندی این عمر که شمه‌ای از فضایل او شنیدی، چنین روایت می‌کند از سید ممالک و خواجهٔ مسالک، آن مردی که قمر در خدمت او کمر بستی که: «اقتربت الساعه و انشق القمر» اول مرغی که در سحرگاه محبت، نطق صدق زد او بود. پیش از همه شراب اتحاد نوشید و قبای استعداد پوشید.

«گنجینهٔ اسرار الهی ماییمبحر درر نامتناهی ماییم
بنشسته به تخت پادشاهی ماییمبگرفته ز ماه تا به ماهی ماییم»

هنوز گذریان وجود، در بازار شهود ننشسته بودند، هنوز نه ولولهٔ مَلَکْ بود، نه مشعلهٔ فلک، نه سمک در زیر زمین جنبیده، نه سماک بر افلاک درخشیده، هنوز نقاشان قدر این صفهٔ گچ اندود صف آسمان را پردهٔ لاژوردی نکشیده بودند، هنوز فراشان قضا، فضای این چار طاق عناصر در بیدای وجود نزده بودند که نور وجود من که صبح شهود بود، از مشرق «انا ارسلناک» لمعان نموده، به امر «کن» هست گشتم و به شراب «قل» مست گشتم تا نوبت نبوت من، نوبتیان قضا، بر در سراپردهٔ آدم نزده بودند، هیچ فرشته‌ای را زهرهٔ آن نبود که پایهٔ تخت آدم را ببوسد.

«مقصود ز عالم آدم آمدمقصود ز آدم آن دم آمد»

چون به عالم وجود آمدم، مستخبران روزگار به استفسار حال من آمدند.

ای مسند تو ورای افلاکقدر تو و خاک توده، خاشاک
طغرای جلال تو لعمرکمنشور ولایت تو لولاک
نُه حقه و هفت مهره پیشتدست تو و دامن تو زان پاک
نقش صفحات رایت تولولاک لما خلقت الافلاک

که محمدا تویی عادل، تویی در شهر شریعت. گفتم چه جای این است! که همهٔ پیغامبران منشور عمل توکیل در من یافته‌اند. دم آدم، فتح نوح، درسِ ادریس، مؤانست موسی، حدیث شیث، تبجیل اسماعیل و خلت خلیل، همه با من است.

کشتی وجود مرد دانا عجب استافتاده به چاه مرد بینا عجب است
کشتی که به دریا بود آن نیست عجبدر یک کشتی هزار دریا عجب است

محمدا به چه کار آمده‌ای؟ آمده‌ام تا رندان محلت کفر را ادب کنم. مستان خرابان شرک را حد زنم.

روزی مهتر عالم و سرور بنی‌آدم نشسته بود و صحابه در پیش او حلقه زده، آن صدیقان صادق، آن خموشان ناطق، راز را با حضرت بی‌نیاز فرستاده بودند تا آن عنقای عالم غیب به آواز «قل» آید و آن هزار دستان بوستان معرفت به شاخ گل آید و نوای عاشقانه بسراید و مراد دین و دنیا برآید. مهتر عالم، سر دُرج دُر اسرار بگشاد و این لفظ بر نطع بازرگانان جانباز جانان‌طلب معنی نهاد و چنین فرمود که: «من خرج من ذل المعاصی الی عز التقوی» هرکه قدم از ذل معصیت، بی تهمت ریا و غفلت به صحرای پرهیزگاری و ترسکاری نهد و کیمیای تقوی را به دست طلب معنی بر مس نفس سحارۀ غدّارۀ مکّارۀ امّاره افکند و به قدم مجاهده سوی انوار مشاهده رود، «اغناه الله بلامال» کمال فضل الهیت به محض لطف ربوبیت، این بنده را بی مال توانگر گرداند.

بس که شنیدی صفت روم و چینخیز و بیا ملک سنایی ببین
تا همه دل بینی بی حرص و بخلتا همه جان بینی بی کبر و کین
پای نه و عرش به زیر قدمدست نه و ملک به زیر نگین
گاه ولی گوید: هست او چنانگاه عدو گوید: هست او چنین
او ز همه فارغ و آزاد و خوشچون گل و چون سوسن و چون یاسمین

تقوی پیرایهٔ او گردد، پرهیزگاری سرمایهٔ او باشد. عاملان، توانگری به کثرت مال دانند.

مرغی که خبر ندارد از آب زلالمنقار در آب شور دارد همه سال

توانگری، توانگری دل است نه «الغنی، غنی القلب لاغنی المال»: اما غلط کرده‌اند که می‌فرماید مهتر عالم توانگری مال.

درمی چند و دیناری چند، از مکان کان فانی، به صنع صانع و ابداع مبدع، گلغونهٔ حمرت بر صفحات او کشیده، رنگی و هنگی به وی داده، ضرابان رعنا، نقشی و دایره‌ای بر وی کشیده و به کورهٔ امتحان درآورده دست به دست و شهر به شهر، گشتن پیشه کرده، چه لایق عشقبازی بندگان حضرت و شاهان با غیرت باشد‌؟

مه دوش به بالین تو آمد به سرایگفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای
مه کیست که او با تو نشیند یک جای‌؟شبگرد جهان‌دیدهٔ انگشت‌نمای‌!

عاقلان توانگری از این دانند اما غلط کرده‌اند، اما عاشقان حضرت حق، توانگری از آن دانند که در دار‌الضّرب نماز، سبیکهٔ راز و سکهٔ نیاز دارند.

ملک تعالی در حق عالم غدّارندای فاعتبروا کرد یا اولی الابصار
زمانه بر مثل لعبت است مرد فریبچو نیک درنگری زنگی است مردم‌خوار

آورده‌اند که روباهی در بیشه‌ای رفت. آنجا طبلی دید آویخته در پهلوی درخت افکنده، و هر باری که بادی بجستی، شاخ درخت بر طبل رسیدی، آواز بلند به گوش روباه آمدی. روباه چون بزرگی طبل بدید و بلندی آواز بشنید، از حرص طمع دربست که گوشت و پوست او درخور شخص و آواز او باشد. همهٔ روز تا به شب بکوشید و به هیچ کاری التفات نکرد تا به حیلهٔ بسیار به طبل رسید که گرد طبل خارها بود و خصمان بودند. چون بدانجا رسید و آن را بدرید، هیچ چربویی نیافت. همچون عاشقان دنیا به شب هنگام مرگ، نوحه آغاز کرد که:

صیدم بشد و درید دام‌، این بتر استمی‌، دُرد شد و شکست جام‌؛ این بتر است
دل سوخته گشت و کار خام‌، این بتر استدین ضایع و دنیا نه تمام، این بتر است

اما روشن‌چشمان معرفت و سرمه‌کشیدگان حضرت، در این بیشهٔ روباه، به آواز طبل التفات نکنند، شکار شکار باقی جویند.

آن شب‌روان که در شب خلوت سفر کننددر تاج خسروان به حقارت نظر کنند

آن را که در گوش آواز وحی «قل» است، او را چه جای پروای آواز دهل است؟

سوری که در او هزار جان قربان استچه جای دهل‌زنان بی‌سامان است
* * *
با همّت باز باش و با کبر پلنگزیبا به گه شکار و پیروز به جنگ
کم کن بر عندلیب و طاووس درنگکاینجا همه آواست و آنجا همه رنگ

و صادقان، نقد دل را از کان حقیقت جویند و زر خالص اخلاص از آنجا حاصل کنند و سکهٔ شهود بر وی نویسند، حسین منصور وار، سر در بازند، ابا یزید وار از عین عشق، سکهٔ «سبحانی ما اعظم شأنی» برآرند. نی هرکس این زر را تواند دید، و نه هر دل این درد تواند کشید. محمدی باید تا از چمن یمن این گل چیند که: «انی لأجد نفس الرحمن من قبل الیمن». مجنون صادق باید تا این رمز به‌غمز آرد که:

ارادوا لیخفوا قبرها عن محبهافطیب تراب القبر دل علی القبر

ای دوست من! راه بس نزدیک است، اما راهرونده بس کاهل است.

هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می‌برمعالمی از عالم وحدت، به کف می‌آورم
تخت و خاتم نی و کوس «ربّ هب لی» می‌زنمطور و آتش نی و در اوج «اناالله» می‌پرم
هرچه آب روح می‌بینم، به دریا می‌نهمهرچه نقد عقل می‌یابم، در آتش می‌برم
من چون طوطی و جهان در پیش من چون آینه استلاجرم معذورم و جز خویشتن می‌ننگرم
هرچه عقلم از پس آیینه تلقین می‌کندمن همان معنی به صورت در زبان می‌آورم
از برون تاب‌خانهٔ طبع یابی نزهتموز ورای چار‌طاق چرخ بینی منظرم
ساختم آیینهٔ دل، یافتم آب حیاتگرچه باور نایدت، هم خضر و هم اسکندرم
بر زبان «ان نعبد الاصنام» بودم تا کنوندل به «انی لا احبّ الآفلین» شد رهبرم
در قلادۀ سگ‌نژادان گرچه کمتر مهره‌امدر طویلهٔ شیرمردان‌، قیمتی‌تر گوهرم

ای در همهٔ کوی‌ها بیگانه، وی در همهٔ نقدها نَبَهْره، نمی‌دانی‌که این‌کار، کردنی است نیگفتنی و این دنیا، گذاشتنی است، نه داشتنی. ابراهیم ادهم را رحمة اللّه علیه می‌آرندکه چون به راه حق آشنا گشت و دیدۀ دل او به عیب این جهان بینا گشت، هرچه داشت، درباخت. گفتند: ابراهیما! چه افتادت در دقّ رقّ، تن بگداختی، حرارت مرارت هجر، کام وجودت تلخ گردانید و در زلف مسلسل دین، موی شدی در مملکت بلخ، به صبوری تلخ، شه رخ زدی؟

از حال گدا نیست عجب، گر شود او پستتیغ غم تو از سر صد شاه، سرافکند
روزی پسر ادهم، اندر پی آهومانند صبا مرکب شبدیز درافکند
دادیش یکی شربت، کز لذت بویشمستیش به سر بر شد و ز اسب برافکند
گفتند همه کس به سر کوی تحیّرمسکین پسر ادهم، تاج و کمر افکند
از نام تو بود آنکه سلیمان به یکی مرغدر ملکت بلقیس شکوه و ظفر افکند
از یاد تو بود آنکه، محمد به اشارتغوغای دو نیمه شدن اندر قمر افکند

ابراهیم ادهم رحمة الله علیه می‌گوید: زندانی دیدم و مرا قوت نی، قاضی عادل دیدم و مرا حجت نی. ندایی شنیدم: اگر ملک جاویدان خواهی، به‌کار درآ، و اگر وصل جانان خواهی، از جان برآ، اگر منعم می‌طلبی، عاشقی کن، و اگر نعمت می‌خواهی بندگی کن. هدهد شو تا سلیمان، نامهٔ بلقیس به تو دهد. باد شو تا یعقوب خبر وصل یوسف از تو پرسد. چون تذرو، رنگین مباش.

هدهد روزی چندی از پیش سلیمان غایب شد. در اقلیم جهان سفر کرد. در دوران زمان نظر کرد. آوازۀ ملک بلقیس بیاورد. سلیمان بر تخت ملک نشسته بود و لشکر سلیمان مستمع و هر روز بامداد که آفتاب، سر از دریچهٔ عقبهٔ کوه برکردی، تیغ زر اندوه از قراب مشرق برکشیدی، خاکیان را خلعت نور بخشیدی جن و انس به اطراف تخت سلیمان می‌آمدند.

شیر، شر و شور درگذاشته، که چه می‌فرمایی؟ گرگ، با میش، آشنا گشته که چه می‌گویی؟ شاهین و تذرو منقار نقار در باقی کرده که فرمان چیست؟ اگر موری در جوف صخرۀ صما غمی و همی گفتی، سلیمان، مضمون غم و همّ و حرکاتش را بشنیدی و بدانستی.

روزی باد، به حکم توسنی، از راه سرعت حرکت، در انبان آرد پیرزنی درآمد و آن آرد پیرزن را بریخت.

پیرزن از تهوّر باد به تظلّم به حضرت سلیمان آمد که ای ولیعهد امر حق و ای فیصل اعاجیب مقامات و مهمات خلق، زن درویشم؛ باد که به حکم توست در میدان «وسخرناله الریح» می‌شد، فعل «ویرسل الریاح» به رسم ذات نامحسوس خود در انبان آرد من آمد و آردم بریخت. تاوان آرد من از باد بستان، یا باد را ادب کن، تا بار دیگر گرد دست‌رست بیوه‌زنان نگردد.

سلیمان گفت: هم باد را ادب کنم و هم ترا ضمان و غرامت بکشم. بروید از کسب زنبیل‌بافی من، تاوان آرد پیرزن بدهید و باد را به زندان حبس کنید تا بدانید که بادی را که نه مکلّف است و نه مخاطب، از بهر حق پیرزنی حبس می‌کنند. عدل «لمن الملک الیوم» ظالمانی را که دل پیر و جوان را به ظلم کباب کنند، فرو نخواهد گذاشتن «و لاتحسبن الله غافلاً عما یعمل الظالمون».

اذا خان الامیر وکاتباهو قاضی الارض داهی فی القضاء
فویل ثم ویل، ثم ویللقاضی الارض من قاضی السماء
* * *
فلیتک تحلو و الحیاة مریرهولیتک ترضی و الانام غضاب
ولیت الذی بینی و بینک عامروبینی و بین العالمین خراب
اذا صحّ منک الود فالمال هیو کل الذی فوق التراب تراب
* * *
گفت یک‌روز صوفی‌یی به هشامکای ز ما همچو شیر خون‌آشام
روستا پُر ز بی‌نوایی توستهرکجا مسجدی‌، گدایی توست
خون ما شد ز تو سیاه چو شبنان تو گر سپید شد چه عجب؟
پیش هشام کوفی از صَجِریاین همی‌گفت های های گری
گرم شد زان حدیث سرد هشاملیک از حلم نوش‌کرد آن جام
گفت خواهند کهتران انصافلیک نز راه جهل و استخفاف
آن شنیدم من از تو این دیدماینت بخشودم، آنت بخشیدم
کانکه او دانش و خطر داردمالش شاه و تاج سر دارد
ستم از مصلحت نداند عامانتقام از ادب نداند خام
آفتابی که در جهان گرددبهر خفاشکی نهان گردد؟
آفتاب اصل چرخ و گنج آمدگرچه خفاش از او به رنج آمد

به ذات پاک ذوالجلالکه قدم از قدم برندارند روز حساب تا از عهدۀ این سه سؤال بیرون نیایند. چنانکه سید عالم می‌فرماید: «لایرفع المومن قدماً عن قدم حتی یسال عن ثلث: عن عمره فیما افناه و عن شبابه فیما ابلاه و عن ماله من این اکتسبه و فیما انفقه»

فردای قیامت هیچ بنده‌ای را فرو نگذارند تا از عهدۀ این سه سؤال بیرون نیاید: یکی سؤال کنند که عمر عزیز را درچه گذاشتی؟ دوم آنکه جوانی به چه چیز رسانیدی به سر؟ سوم آنکه دنیا را از کجا جمع کردی و به کجا به کار بردی؟

هر کس را در دنیا دعوی است. باش تا داغ عزل بر گوش مدعیان زنند و این ندا به سمع عالمیان دردهند که: «یوم تبلی السرائر» امروز روزی است که پرده‌ها را برداریم و همه را به صحرا بیرون آریم و همه را زبان‌ها مهر کنیم: «هذا یوم لاینطقون».

ای حریقان آتش شهواتوی غریقان قلزم خطرات
چند از این حرص و چند از این شهوتچند از این فسق و چند از این زلاّت؟
چند از این هزل و چند از این هذیانچند از این فعل و چند از این طامات؟
چند از این مکر و چند از این تلبیسچند از این رسم و چند از این عادات؟
الحذر زین سرای مرد فریبالهرب زین رباط پر آفات
در بهار حیات بفرستیدنفسی خوش سوی رمیم و رفات
کوس دولت همی‌زنید امروزبرکشید از نیاز دل رایات
کیسه‌های امید بر دوزیداین دم لطف و رحمت است و صلات
ای خدایی‌که لطف تو سازدسال و مه را وظیفهٔ میقات
زرگر صنع تو مرصّع کردگوی زرین حلیهٔ اوقات
شبه معذرت ز ما بپذیرای کریم از قلادۀ طاعات

در طلب، پوینده چون باد باش. زهر بیماریش چون شکر نوش‌کن. دل را بگوی تا عافیت را بدرود کند. تن را بگوی تا سلامت را تبرا دهد که هرکه خانه‌ای بر لب دریاکند، موج بسیار بیند و هرکه دعوی محبت کند، زهر بلا و محنت بسیار چشد.

تا درنزنی به هر‌چه داری آتشهرگز نشود حقیقت وقت تو خوش

قرأ المقری بیار ای مقری، سلاسل جلاجل اجزای عاشقان را به الحان قرآن بجنبان. بگو که: بسم الله الرحمن الرحیم.

بسم الا له مسبب الاسبابلعباده و مفتح الابواب
و رضیت بالرحمن ربی محسناًفهو الذی یعطی بغیر حساب
و رجوت مغفره الرحیم المرتجیعند الذنوب الغافر التّواب
ای عمر به باد داده، مستی؟تا چند از این هوا پرستی؟
درهای جفا همه گشادیدرهای وفا همه ببستی
عهدی که خدای با تو بسته استآن عهد خدای را شکستی
پیوسته چرا کنی شکایت‌؟از رنج و عنا و تنگدستی
حسرت چه خوری ندارت سودگر نیست شوی به رنج هستی

بسم الله نام آن ملکی است که رستگاری بندگان در رضای اوست. هرکه را عزّی است، از فیض فضل اوست هر که را ذلّی است، از کمال عدل اوست بقای عالمیان به مشیت اوست. فنای آدمیان به ارادت اوست. هر کجا عزیزی است، آراستهٔ خلعت کرم اوست، هرکجا ذلیلی است، خستهٔ قهر اوست از زیر زنّار باریک که بر میان بیگانگان بسته است، این آواز می‌آید که: «و هو العزیز القدیر» از ریشهٔ طیلسان‌که بر کتف عارفان افکنده است این آواز می‌آیدکه: «و هو اللطیف الخبیر».

بسم الله آن نامی است که بلقیس را در عهد سلیمان از دست تلبیس ابلیس بازستد. سلیمان چون بشنید که بلقیس در شهر سبا، خلقی را مسخر خود کرده است و از راه حق به باطل می‌برد، نامه‌ای بنوشت در دو انگشت خط که: «انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم»، هدهد را پیک ساخت به رسولی از حضرت خویش به ولایت آن گمراهان فرستاد تا آن منقطعان بادیهٔ تهمت را به نور مشعلهٔ هدایت از ظلمت ضلالت برهاند و بلقیس را از دست تلبیس ابلیس به صحرای تحقیق و تقدیس آرد.

آن مرغک ضعیف به پرِ فر، بر اوج هوا طیران کرد، در ولایت ضلالت شد. بر گوشهٔ کنگرۀ ایوان بلقیس نشست. ره می‌جست تا به حضرت بلقیس در رود‌؛ روزنی دید، از خلوت‌خانهٔ بلقیس به صحرا بازگشاده. بدان روزن درپرید. بلقیس را خفته دید. نامهٔ دعوت بر کنارش نهاد و به منقار، زخمی بر سینهٔ بلقیس زد و به نظاره در گوشهٔ طاق اشتیاق نشست.

بلقیس از خواب درجست، لرزه بر وجودش افتاده که ‌«این، که تواند بود که به چندین حجاب و دربند درآید و ما را به قهر زخم خویش بیدار کند؟ خصمی عظیم باشد که به چندین ایوان‌های حصین و در بندهای آهنین درگذرد‌»‌ ؛ سر برکرد و کسی را ندید. متحیّر شد؛ نامه‌ای در دعوت مسلمانی دید بر کنارش افتاده‌؛ نامه را بازکرد، سطری دید نبشه‌؛ چشمش بر نقطهٔ بای بسم الله افتاد. دلش در صمیم سینهٔ میم شعله‌ای زد. کبک دلش، صید باز ایمان شد. گفت: «آخر این نامه را پیکی بباید» و چشم را بمالید و گِرد خانه نظر می‌کرد، ناگهان، مرغی ضعیف دید بر گوشهٔ طاق سرای نشسته. با خود گفت: پیک این نامه، این مرغ باشد؟ ای عجب، پیکی بدین کوچکی و پیغامی بدین عظیمی!

ای دوستان من! مراد من از سلیمان، حضرت حق است و مراد از بلقیس، نفس امّاره و مراد از هدهد، عقل است که در گوشهٔ سرای بلقیس نفس هر لحظه منقار اندیشه‌ای در سینهٔ بلقیس می‌زند و این بلقیس نفس را از خواب غفلت بیدار می‌کند و نامه بر او عرض می‌کند.

طلب ای عاشقان خوش‌رفتارطرب ای نیکوان شیرین‌کار
تا کی از خانه، هین ره صحراتا کی از کعبه، هین در خمّار
در جهان شاهدی و ما فارغدر قدح جرعه‌ای و ما هشیار
زین سپس دست ما و دامن دوستزین سپس گوش ما و حلقهٔ یار
خیز تا زاب روی بنشانیمگرد این خاک تودۀ غدّار
ترکتازی کنیم و در شکنیمنفس زنگی‌مزاج را بازار

و نفعنا الله ایانا و ایاکم و صلی الله علی نبینا محمد و آله اجمعین.