گنج

شمارهٔ ۱

چشم مست تو همان آفت جانست که بودتیر مژگان تو دلدوز چنانست که بود
نگه گرم همان شعله فشانست که بوددر نگین تو همان زهر نهانست که بود
لب لعل تو همان تلخ زبانست که بود
گرچه خطت ز کف ناز عنان برد ترالشگر مورچگان تنگ شکر خورد ترا
دل ز خون‌ریزی ما هیچ نیازرد تراخط بی‌رحم به انصاف نیاورد ترا
خشم و ناز ستم جور همانست که بود
ایکه در دلبری و مهر نبودت ثانیچه شد آن لطف تو در هر نگه پنهانی
مانه آنیم که بی‌مهر و وفا می‌خوانیدل ما با تو چنانست که خود میدانی
گوشه چشم تو با ما نه چنانست که بود
چند مژگان تو ایشوخ ز ما برگردددل آواره از آن زلف دوتا برگردد
گردل سخت تو از جور و جفا برگرددنیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد
ما همانیم اگر یار همانست که بود
تیغ بیداد ترا خط سیه جوهر شدزنگ بر آینه روی تو روشن گر شد
بیشتر چشم تو از سرمه زیان‌آور شدشب زلفت ز خط سبز سیه دل‌تر شد
این سیه کاره همان دشمن جانست که بود
چشم بیمار تو برد از دل من تاب و توانخانه هوش مرا کرد نگاهت ویران
داد بر باد ستمهای تو دین و دل و جانگرچه نگذاشت اثر عشق تو از نام و نشان
دل ز داغت بهمان مهر و نشانست که بود
گرچه میخانه ناز تو ز خط گشت خرابمی‌جکد از لب لعل تو همان باده ناب
خیز و مشتاق حزین را به دو جامی دریابگرچه شد باده حسن تو ز خط پا برکاب
صائب از جمله خونا به کشانست که بود