گنج

شمارهٔ ۹۲

بر بلبل آنچه از ستم باغبان گذشتکی از جفای خار و ز جور خزان گذشت
گامی نرفته خار جفا دامنم گرفتپنداشتم کز آن سر کو می‌توان گذشت
پایم نبسته کس ولی از بیم پاسباننتوانم از حوالی آن آستان گذشت
داغم که ماند حسرت پیکان او به دلتیرش ازین چه غم که مرا ز استخوان گذشت
صیاد بستن پر و بالش چه لازم استمرغی که در هوای قفس ز آشیان گذشت
بگذشت از زمانه به مشتاق ناتواندر پیری آنچه از ستم آن جوان گذشت