شمارهٔ ۶۱
جور خوبان غمزدای جان غمناک من استدر محبت آنچه زهر غیر تریاک من است
از غمش شادم و زین غمگین که قدر افزون برشجیب چاک غیر را از سینه چاک من است
از هوایش آتشم افروخت وقت آمد تمامریزد از چشم ترم آبی که در خاک من است
هست در عشقت دلیل پاکی دامان منهر نشان کز خون دل بر دامن پاک من است
برق گو سوزد مرا تنها که گر آلایشیهست در دامان این صحرا ز خاشاک من است
شهسوار وادی عشقم نیم فربه شکارصید اگر لاغر نباشد ننگ فتراک من است
چون نگیرد سیل اشگم بیتو عالم را که هستهر کجا بحری نمی از چشم نمناک من است
آخر این مشتاق کز تیغ بتان گشتم شهیددردمندان را شفا از تربت پاک من است