شمارهٔ ۴۴
با غیر چو میکشی می نابخون شد جگرم زرشگ دریاب
هیهات رهش فتد بمنزلشد قافله و پیاده در خواب
در بادیه تشنه لب چه سازدگر جان ندهد ز حسرت آب
رفتیم و کسی ز ما نپرسیداین بود وفای عهد احباب
از کوی مغان کجا رود دلیک کشتی و صد هزار گرداب
مقصود ز سجده بتان اوستچشمی بگشا ببین و دریاب
گرنه خم ابروی تو دیده استبر قبله چراست پشت محراب
از شوق محیط میخروشدنالان نبود ز کوه سیلاب
خیزد چه ز باد شرطه مشتاقافتاد چه کشتیم بگرداب