گنج

شمارهٔ ۳۲

از پی احیای من روح روان من بیاقالب بی‌جانم از هجر تو جان من بیا
چون زدی تیری و بر خاکم فکندی بر سرماز قفای تیر خود ابروکمان من بیا
چند باشم تلخ‌کام از حسرت گفتار تولب پر از شهد سخن شیرین‌دهان من بیا
سوختم از آرزوی ترک تازت بر سرمگرم جولان همچو برق آتش‌عنان من بیا
کشور دل را مباد از من ستاند دیگریبهر تسخیرش شه کشورْسِتان من بیا
رفتی و سرکش شد از دل شعله آهم چو شمعآب وصلت تا شود آتش‌نشان من بیا
دل تپد چندم به خون از شوق یک ره بر سرمبهر تسکین دل در خون‌تپان من بیا
چند این بی‌مهری آخر از ره رسم و وفابر سرم یک ره بت نامهربان من بیا
از تو چون مشتاق تا کی باشد آغوشم تهییک ره آخر در برم سرو روان من بیا