گنج

شمارهٔ ۳۱۸

من کیستم ز خنجر بی‌رحم قاتلیدر خون خویش غوطه‌زنان مرغ بسملی
آمد بدلبری بت شیرین شمایلیمیدادمش بدست اگر داشتم دلی
مرگ ز بیم هجر رهاند وز امید وصلچو غرقه چان سپرد چه بحری چه ساحلی
افتاد دلبری ز قفای دلم ببینصیاد زیرکی ز پی صید غافلی
اجر شهادتش نبود اگر طلب کنددر حشر خون خویش شهیدی ز قاتلی
بازآ که گشت موسم گل چند سو زدمداغی زهر گلی که برآرد سر از گلی