گنج

شمارهٔ ۳۱۶

سرای دیده‌ام منزلگه جانانه بایستیدرین خاتم نگین آن گوهر یکدانه بایستی
بکویت خانه‌ای بهر من دیوانه بایستیولی آنهم ز سیل اشک من ویرانه بایستی
من زآن سان که با او آشنا بیگانه از عالمبمن او آشنا وز عالمی بیگانه بایستی
ندیده شادی وصلت غم هجران کشم تا کیتهی زین زهر و پرزان باده‌ام پیمانه بایستی
مرا در بیضه بود ار بود فارغ بالی کانجانه جست‌وجوی آب و نه سراغ دیوانه بایستی
دل من از تو مخزون و دل اهل هوس خرمز لطف و قهرت این آباد آن ویرانه بایستی
شود سنک ره ما کفر و دین تا کی به کوی اورهی پیدا میان کعبه و بتخانه بایستی