گنج

شمارهٔ ۳۰۳

رهبر باوست هر نقش از کارگاه هستیآغاز حق پرستیست انجام بت‌پرستی
قانع بقطره‌ای چند از بهر بی‌نیازیهمچون صدف نداریم پروای تنگدستی
هر مشت خاک از این دیر گاهی سبوست گه خمهست اختلاف صورت این نیستی و هستی
صد نامه‌ات نوشتم بهر جوابی و توخطی نمی‌نویسی پیکی نمی‌فرستی
حاصل چه غیر افسوس زین عمر ما که بگذشتنیمی بخواب غفلت نیمی دگر بمستی
ای سست عهد با ما پیمان دوستداریبستن چه بود اول آخر چو می‌شکستی
جایت کنون نباشد جز در کنار اغیاریاد آنزمان که بی‌ما جائی نمی‌نشستی
پا بست باش مشتاق در آن چه ز نخداناز کف کمند زلفش بهر چه می‌گسستی