گنج

شمارهٔ ۳۰۰

از تو من غافلم از من نه تو غافل باشیکه ز دیر و حرمت جویم و دردل باشی
سیل تا بحر رود راست به هرجا خیزدنشود گم رهش آن را که تو منزل باشی
به تو دارند گذر عاقبت از تن جان‌هاجسم کشت و جهان بحر و تو ساحل باشی
از شهادت بودم روز قیامت کافیاینقدر فیض که من کشته تو قاتل باشی
آه از این ناز که سوی من از آن گوشه چشمنفتد غیر نگاهی که تو غافل باشی
نه منت مایلم و بس که دو عالم باشندهمه مایل به تو و تو به که مایل باشی
نشود از تو همین مشکل ما حل ور نهدو جهان را تو گشاینده مشکل باشی
سرخوش از باده وصلت همه جز من مپسندکه خورم خون من و تو ساقی محفل باشی
جز کدورت نکشی از تن خاکی مشتاقتا تو آمیخته چون آب درین گل باشی