گنج

شمارهٔ ۲۹

ای که دارد حسن سنگین دل گران گوش تراناله کی در خاطرت آرد فراموش ترا
گیرمت چون تنگ در بر سر مکش از من که نیستجامه‌ای چسبان‌تر از آغوشم آغوش ترا
خوردن خونم چه غم گر گل کند زانرخ که هستزین شفق فیض دگر صبح بناگوش ترا
با خیالت تابکی خوابم چه خواهد شد شبیچون قبا دربر کشم سرو قباپوش ترا
از لبت میخواست کام از حسرتم تلخ آنکه داداین قدر جوش حلاوت چشمه نوش ترا
برق اگر در خرمن جانها زند نبود عجبجلوه‌ای کز گوشوار در بد گوش ترا
گوشه چشمی نگاهی شرم حسن ار مانع استاز سخن چون غنچه با ما لعل خاموش ترا
میزنی مشتاق پرلاف خرد کو جلوه‌ایتا برد یکباره عقل و طاقت و هوش ترا