گنج

شمارهٔ ۲۵۸

تا چند بکویش ایستم منپندارد یار نیستم من
در باغ سحر شدم ببویشخندید گل و گریستم من
خوش آنکه چو شاه و بنده در بزمبنشیند یار و ایستم من
من قطره تو بحر در حقارتپیداست بر تو چیستم من
زین زندگیم چه فیض مشتاقگیرم بی‌یار زیستم من